روزانه های من
خدا نگهدار

+  یکشنبه یازدهم مرداد 1388 | 1:41 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

متاسفم كه نمي تونم بنويسم نمي تونم دردمو بگم ... متاسفم براي خودم كه اين همه ضعيف شدم و بين اين همه دو راهي موندم ... قبل از عيد بود كه منو برد پيش اون مشاور لعنتي كه خيلي رك بهم گفت ازش جدا شو و بذار زندگي اش رو بكنه ... گفتم جدا مي شم منم نمي خوامش فقط تا عروسي خواهرم بايد صبر كنم ...
باورم نشده بود انگار ... مي گفتم جدا مي شم و انگار برام خيلي راحت بود اما هي آرايشگاه مي رفتم و هي خودم را چيتان پيتان مي كردم كه به چشمش بيام و مي خواستم خودم را ثابت كنم انگار
گفتم سر كار نمي روم تا بيشتر به خودم برسم ... استعفا دادم و نرفتم اما دوباره يك جاي ديگر دعوت به كار شدم و قبول كردم چون مي ترسيدم از بيكاري و بي كسي و بي پولي و ...
بالاخره همه چيز را به مادرم گفتم ... بيچاره شوك زده شده بود ... عصباني هم شد ... خواست برود خانه مادرش و صحبت كند ... نگذاشتم
مادرش چند بار زنگ زده به مادرم و گريه كرده !!! به من هم مرتب مي گويد مي دانم سخت است خدا اجر صبرت را مي دهد
اما خدا شاهد است كه هيچ كس نمي فهمد چه قدر سخت است ... هيچ كس نمي تواند درك كند كه چقدر سخت است ... در چهار ماه گذشته رفته رفته ازش جدا شدم ... حالا ديگر حس شوهري بهش ندارم ... فعلا فقط يك همخانه است ...
باز هم رفتيم پيش مشاور ... باز هم مي رويم پيش مشاور ... گفت باز هم صبر كن ... صبر مي كنم اما فقط 2 ماه ديگر ... مرتیکه می گوید فکر نگاه جامعه به زن مطلقه هم باش !!! مرد است دیگر ... چقدر از همه شان با هم بیزارم ... از راننده تاکسی و آژانس بگیر تا استاد دانشگاه ... بد متنفر شده ام از همه عناصر ذکور
چيزي كه دارد از بين مي رود عمر من است ... سالهاي نازنين جواني من است ... نمي خواهم سال ديگر هم در تولدم اين همه شرمنده خودم باشم
بد جوري گير كرده ام بين خودم و خودم ... بين آن خودم كه دلش زندگي عاشقانه و شوهر مهربان و خانه آرام و بچه مي خواد و آن خود ديگرم كه لگد زده زير همه 6 سال گذشته و فقط مي خواهد خلاص شود و به هيچ چيز ديگر هم فكر نمي كند ... بد جور درگيرم با اين خودهايم


پ.ن : لامذهبند اين مشاورها ... همه شان باهم ... 1 ساعت زر مفت مي زنند بدون اينكه يك كلمه اش كاربردي باشد ... پول خون پدرشان را هم مي گيرند ... اين يكي كه جديد رفتيم پيشش ساعتي 50 تومن مي گيرد ... فقط هم صبح هاي سه شنبه كار مي كند ... هفته پيش رفتم چون تعطيل بودم ... از شنبه مي روم سر كار جديد ... نمي توانم بروم ... فردا هم گفت وقت ندارد ... يكي از دوستان يك جاي ديگر معرفي كرد ... بيچاره شدم تا شماره شان را گرفتم ... گفت اسمت را مي نويسم در ليست اگر كسي كنسل كرد زنگ مي زنم شايد بشود يك ماه ديگر ... پي جي هم چسبيده به ك.ن اين مشاوره ها و مغز نخودي خودش را هم انگار سگ خورده ... هر چي هم پيشنهاد مي دهم مي گويد شما صلاحيت اظهار نظر نداريد ... شيطان مي گويد ولش كنم بروم دنبال يكي كه صلاحيت مرا تاييد كند ها !!!!!!!!!

بعدا نوشت : دوست خیلی خیلی مهربونی در کامنت خصوصی نوشته اند چه شده ؟ من که می خواستم بچه دار شوم و به نظر زندگی ام خوب می آمد ! ؟ یک مرتبه چه شده ؟؟ اینجا فقط می گویم که هیچ چیز یک مرتبه نشده ... مشکل من از آن دست مشکلاتی است که عده کمی دارند اما درد بزرگی دارد ... شاید نوشتم از جزئیاتش به زودی ... بچه را برای خودم می خواستم ... می دانستم که بچه ام هیچ وقت نه روی خوش پدر را می بیند و نه مزه پول پدر زیر دندانش می رود ... خودخواهانه است اما با تمام خودخواهیم می خواستم چیزی داشته باشم که فقط مال خودم باشد ... همان موقع هم می دانستم که تا تولدش زجر می کشم و بعدش هم جدا می شوم اما می خواستمش که تنهایی ام را پر کند که آن را هم خدا نخواست ... ناشکری نمی کنم اما خیلی وقت است که خدا هیچ چیز برای من نمی خواهد ... این هم یک درد است بالاخره ... وقتی رفتم مکه گفتم خدایا ازت نه پول می خوام نه خونه نه ثروت نه هیچ چیز مادی دیگه ، فقط یه زندگی آروم و شاد می خوام و درست از بعد از سفرمون انگار یکی زیر زندگی ما میدان مین درست کرده است ... چه می دانم خدایا شکرت که بدبخت تر از ما پیدا نکردی برای تفریحات روزانه ات !

+  دوشنبه پنجم مرداد 1388 | 10:26 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

ننوشتن ، نشانه خوب یا بد بودن نیست ... فقط نشانه ساکن بودن است . خیلی وقت است که ساکن شده ام و به قولی فکر می کنم ... از همان خیال های خیلی طولانی ام که هم دوستشان دارم و هم خطرناکند چون باز هم خواب دیدن هایم زیاد شده و حرف زدن هایم کم و گوشه گیری ام هر روز بیشتر از دیروز

به هر حال همه این روزها دارند می گذرند ... روزهای سخت ان...ت...خابات ، روز تولدم و حتی شروع ترم جدید کلاس زبانم همه و همه گذشتند ... ربع قرنی شدم ... 25 سال تمام و خیلی از رسیدن روز تولدم ناراحت و حتی شرمسار بودم ... شرمنده خودم بودم که در این یک سال گذشته نه تنها پیشرفتی نکردم بلکه عقب هم رفته ام ... همکارانم خیلی سعی کردند که از این حس نجاتم دهند اما نشد که نشد

پیش مشاور کماکان می رویم ... دو بار پی جی رفت و نمی دانم چی گفت به این بنده خدا که ارجاعمان داد به یک مشاور دیگر و حالا باید از این جدیده وقت بگیریم ... خدا می داند که چه خواهد شد اما امیدوارم هر چه زودتر تمام شود اصلا دیگر ظرفیت و کشش روحی ندارم که بنشینم و از درد و مشکلاتم بگویم ... ترجیح می دهم فراموششان کنم تا هی انگشت در سوراخشان کنم و منتظر حل شدنشان باشم... حل نمی شود ... فقط شاید کمرنگ شود اما حل نمی شود

در وبلاگ برنامه ریزی روز تولدم نوشتم :

سال ۱۳۸۹ در چنین روزی من :

۱- ۵۴ کیلو خواهم بود

۲- کنکور فوق لیسانس داده ام ، رتبه ام زیر ۵۰ شده و انتخاب رشته کرده ام

۳- کلاس های آیلتسم تمام شده و منتظر برگزاری امتحانم (البته با سرعت لاک پشتی زبان خوندن من یکسال طول می کشد وگرنه خیلی زودتر از این ها هم باید بشود )

۴- در یک شرکت بزرگ و خیلی خوب به عنوان کارشناس مشغول به کارم (برای همه شرکت های بزرگ و خوب رزومه فرستاده ام اما چون سابقه کارم فقط ۲ سال است یک کمی آرزوی بزرگی است و البته من هم نا امید نیستم چون به خودم اعتماد دارم)

۵- تکلیف روابطم با پی جی مشخص شده. یا رومی روم یا زنگی زنگ

در راستای همین اهداف ، تصمیم گرفته ام که دیگر سر کار نروم . کمی در این اوضاع اقتصادی غیر منطقی به نظر می رسد اما تقریبا سه ماهی هست که مشغول فکر کردنم و می بینم که که این کار هیچ چیزی برای من ندارد جز اینکه هر روز روح مرا افسرده تر خواهد کرد و جسمم را خسته تر و مرا از اهدافم دورتر . تصمیم گرفته ام تا آخر بهمن خانه نشینی و درس خواندن را تجربه کنم و بعد اگر توانستم کار دلخواهم را پیدا کنم سر کار بروم و البته پی جی هم به شدت از این تصمیم من استقبال کرد

منتظر نظرات و راهنمایی های شما و انرژی های مثبتتان هستم

پ.ن : دارم آرشیو وبلاگ قبلی ام رو کم کم به اینجا منتقل می کنم و اکثر پست ها رو که می خونم می بینم چقدر عاشقانه است ... چی شد که به اینجا رسیدیم ؟؟؟؟

+  یکشنبه هفتم تیر 1388 | 5:46 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

چقدر شروع كردن به نوشتن بعد از صد سال ننوشتن سخت است ... راستش دليل اينكه اين همه وقت ننوشتم اين بود كه حوصله نداشتم (و البته ندارم ) توضيح بدهم چه بر سر من و زندگي به هم ريخته ام آمده و لطفا شما هم نپرسيد و ماريلا و دنيايش را فعلا همين طوري قبول كنيد

چند وقتي مي شود (تقريبا از قبل از عيد) كه دارم خودم را اهميت چپان مي كنم و هي خودم را تحويل مي گيرم و هي به خواسته هاي ريز و درشت سركوب شده ام فكر مي كنم و سعي مي كنم همه آنها را براي خودم برآورده كنم كه دلم از اين غصه ناكي اين روزها بيرون بيايد ... براي خودم خريدهاي جور و واجور مي كنم و كرم هاي رنگ و وارنگ به دست و صورت و كف پا و همه هيكلم مي مالم و باشگاه مي روم و آرايشگاه و اپيلاسيون و دندان پزشكي و اين دكتر و آن دكتر و كلاس زبان و حتي براي خانه ام كارگر مي گيرم ...

اما هنوز يك جاي كارم لنگ مي زند و انگار اصلا توجه خودم به خودم به چشم خودم نمي آيد و دلش توجه ديگران را مي خواهد ...

بگذريم...

پرخاشگر شده ام و بي حوصله و براي اولين بار با مدير عامل شركت بحث كردم و كم نياوردم و ساكت نشدم و توي ناراحتي ام ديگر ننشستم يك گوشه و گريه كنم و به جايش داد زدم ... گريه بلند بلند كردم و هر چيزي دم دستم بود پرت كردم حتي گوشي موبايل نازنينم را ...

حوصله حرف زدن ندارم و ساعت هاي ناهار از شركت مي زنم بيرون كه كسي را نبينم و با كسي حرف نزنم ... تلفن را جواب نمي دهم و اس ام اس ها را صد تا يكي ...

پيش مشاور مي روم و دوست دارم كه اصلا در مورد پي جي حرف نمي زندو همه اش در مورد من حرف مي زندو اينكه چطور به خودم توجه كنم و چطور اين دلسوزي احمقانه براي خودم را تمام كنم و چطور محكم باشم و چطور حرف هاي پي جي به فلانم هم نباشد و ...

دارم سعي مي كنم كه خودم را پيدا كنم و دوباره بلند شوم و از اول شروع كنم حالا اگر پي جي خواست با من باشد كه مي آيد و اگر نخواست هم كه نخواست...

چند وقت پيش ها فيلم "هميشه پاي يك زن در ميان است " را ديدم ... هر وقت اين همه كامنت پر محبت و اين همه شماره تلفن را مي بينم ياد اين فيلم مي افتم كه آخرش مي گفت اگر يكي از زن ها مشكل داشته باشد همه براي كمكش دست به دست هم مي دهند يا چيزي شبيه اين و برايم هم لذت بخش است و هم خجالت مي كشم كه نمي توانم همه محبت هايتان را جبران كنم ... شبي كه پست قبل را نوشتم حالم خيلي بد بود ... همان شب يكي از دوست هاي پي جي از انگليس زنگ زد روي موبايلم و يك ساعتي با من صحبت كرد و بعد هم يكي از دوستهاي دانشگاهم از كانادا آن لاين شد و يك ساعتي چت كرديم... حس خوبي داشتم از اينكه توي اون تنهايي عميق اون شب اين طوري محبت رو لمس كردم ... خيلي وقت است كه ديگر از خدا چيزي نمي خواهم چون هر وقت خواسته ام نه تنها نداده كه يك چيزي در كاسه ام گذاشته كه عاشقي يادم برود اما به هر حال براي هديه آن شبش به من خيلي ممنونم ...

 

پ.ن : دوست خيلي خيلي خوبي كه از دانمارك براي من كامنت گذاشتي و شماره دادي و ... ببخش كه نتونستم باهات تماس بگيرم ... حال و روز درستي براي حرف زدن ندارم . اما محبتي كه در عمق نوشته ات بود مطمئنم كرد كه توي اين دنيا تنها نيستم ... خيلي ازت ممنونم

جمعه نوشت : چون وقت و حوصله ایمیل بازی ندارم این هم اسم و آدرس مشاورم :

خانم سيده طاهره سيدی

 تهران- خ شريعتی - بالاتر از پل سيدخندان - خ خواجه عبداله انصاری - بعد از چهار راه اول - برج آسمان - مرکز خدمات مشاوره آرامش 22859599-22850380

هزینه مشاوره هم برای هر یک ساعت ۳۰ هزار تومان است ...

+  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 | 12:43 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

خوبم ... البته بستگي داره كه معني خوب چي باشه ! من به همين نفسي كه مي آد و مي ره ، به همين توان مصنوعي خنديدن ، به زنده بودن مي گم خوب ... پس خوبم

گاهي ، فكر مي كنم چطور دارم تحمل مي كنم ؟ فكر مي كنم اينها واقعي هستن ؟ اين اتفاق هايي كه مثل موج دريا پشت سر هم مي افته و حتي فرصت نمي ده كه من دوباره بلند بشم واقعي هستن؟ تو يه كتابي خونده بودم كه بهتره كم تحمل باشين چون مصيبت هاي شما ، اندازه تحمل شماست ... حيف كه اين همه صبورم

فكر مي كنم نسل همه مشاورها هم مثل دايناسورها منقرض (؟) شده ... وقتي به كسي احتياج داري براي حرف زدن حتي يك نفر رو پيدا نمي كني كه پول بگيره و به حرفات گوش بده ...

خسته ام ... نمي تونم بنويسم ...

+  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 | 11:17 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

ميدونم كه بايد بنويسم ... بايد سال نو رو تبريك بگم ... بايد براي همه آرزوهاي قشنگ داشته باشم ... بايد الان پر باشم از خوشي ... از سر خوشي و خوشحالي ... خونه نو و مرتب و رنگ شده با مبلمان و پرده جديد و ... آرايشگاه رفتم و مش كردم و مانيكور و اپيلاسيون و ... خيلي خوشگل شدم ... اما خودمو كه توي آينه مي بينم دلم براي خودم مي سوزه ... براي مظلوم بودن خودم دلم مي سوزه ... براي تمام 5 سالي كه سر كار بودم دلم مي سوزه ... براي همه محبت هايي كه كردم و جواب هايي كه نگرفتم و گذاشتم به حساب سادگي اش و پاكي اش و حالا ... همه چيز مثل آواري روي سرم خراب شده ... همه خوش خيالي ام بر باد رفته و آن روي چهره اش را ديدم ... شنيدم همه حرف هايي كه آنقدر غريب بود كه هنوز باورش نكرده ام ... اما مچاله ام ... انگار سوخته ام ... آره سوخته ام ... سال 88 سال پاياني است ... هر چند دنياي ماريلا ،‌يك نفره هم باز دنياي ماريلا است ... هر چند مي دانم كه در اين 5 سال آنقدر قوي شده ام كه تحمل كنم و لبخند بزنم ... 4 ماه ... فقط 4 ماه بايد همين طوري عروسك وار لبخند بزنم و بعد تمام مي شود ...

پ.ن:با پی جی قهر نیستم ... اونم با من قهر نیست ... اما همه چیز بین ما تموم شده ...نمی تونم توضیح بدم که چی شد ... که چی دیدم ... که چی شنیدم ... که فهمیدم همه این ۵ سال دروغ بوده ... مال امروز و دیروز و ... نیست ... مال ۵ سال است ....

سال بَد
سال باد
سال اَشك
سال شَك.
سال روزهاي دراز و استقامت هاي كم
سالي كه غرور گدائي كرد.
سال پست
سال درد
سال عزا
سال كبيسه . . .


زندگي دام نيست
عشق دام نيست
حتي مرگ دام نيست
چرا كه ياران گمشده آزادند
آزاد و پاك . . .

من عشقم را در سال بد يافتم
كه مي گويد «مأيوس نباش»؟ ـ
من اميدم را در يأس يافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سال بد يافتم
و هنگامي كه داشتم خاكستر مي شدم
گُر گرفتم...
زند گي با من كينه داشت
من به زندگي لبخند زدم
خاك با من دشمن بود
من بر خاك خفتم
چرا كه زندگي سياه نيست
چرا كه خاك خوب است
..................
من بد بودم اما بدي نبودم
از بدي گريختم
ودنيا مرا نفرين كرد
وسال بد در رسيد


 

 

+  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 | 9:52 قبل از ظهر |  ماریلا  | 

با خودم فكر مي كنم چرا هر بار كه اسباب كشي داريم من اين همه پريشان ، مضطرب و عصبي هستم ؟ با خودم فكر مي كنم چرا بايد تنهايي به همه چيز فكر كنم ؟ حتي در روزهاي عادي چرا اين من هستم كه بايد براي همه چيز فكر كنم و براي همه چيز راه حل داشته باشم ؟ چرا من هيچ وقت اجازه ندارم بگويم نمي دانم ! بلد نيستم و نمي توانم ؟؟ اصلا چرا من بايد همه چيز را بتوانم و همسر 28 ساله من ،‌كه مرد هم هست و قوي هست و ... اين همه نتواند ؟

پر توقعم كه دلم مي خواهد فقط يك بار از همسرم بشنوم :" تو نگران نباش ! من به فكرش هستم ؟" چرا هر بار كه از او خواهش مي كنم پيگير كاري باشد آنقدر داد مي زند و به طرف فحش مي دهد و مي گويد "من فلانش مي كنم و خدمتش مي رسم و ... " كه پشيمان شوم از سپردن كار و بگويم خودم ميكنم !

چرا هر بار كه با همسرم مشورت مي كنم در جواب يا عصباني مي شود و تصميم مي گيرد طرف را جر دهد و اگر هم بگويم كه من فقط پرسيدم ، جواب مي دهد :" پس خودت مي داني ، ديگه هم از من نپرس !!!!!!!!!!!!!!!!!!"

اصلا چرا همسر من هميشه داد مي زند؟ هميشه مي گويد :" تو از من كمك نمي خواهي و بعد مي گويي كه خودت همه كارها را كردي ! " اما فكر نمي كند كه همان چند بار معدودي هم جرات كردم و كمك خواستم چقدر داد زده و چقدر دهان اعصاب و روان مرا صاف كرده و چقدر من ترسيده ام كه برود و شكم يكي را سفره كند و چقدر دعا كرده ام كه همه چيز ختم به خير شود و چقدر صدقه گذاشته ام و چقدر پشت دستم را داغ كرده ام كه ديگر هيچ كاري از او نخواهم ... چرا همسر من نمي تواند درك كند كه با زبان خوش ،‌با پيگيري مداوم و با حرف منطقي هم مي توان مشكلات را حل كرد ... اصلا بر فرض كه تو مي خواهي روي طرف چاقو هم بكشي ،‌حداقل نگو ! گند نزن به من و اعصاب من و زندگي من ... برو دعوايت را بكن و مشكل را حل كن و بيا ! اصلا بلدي كاري بكني كه من نگران نباشم ؟ اصلا بلدي به من آرامش بدهي ؟ اصلا مي فهمي شب ها كه تو خوابي من چند بار بيدار مي شوم ؟ چند ساعت دور خانه راه مي روم ؟ چقدر فكر دارم ؟ چقدر مضطربم ؟ مي تواني اگر باري بر نمي داري حداقل خودت بار نباشي ؟ آزار نباشي ؟ غر نزني ؟ اگر كمك نمي كني داد هم نزني ؟

شوهر من ، مرد عزيز زندگي من ، توي اين شهر پر از كابينت ساز و نقاش است ... تو يكي را پيدا مي كردي كه كار بهتر كند و پول كمتر بگيرد ! توان من همين قدر است ... من نمي توانم راه بيفتم توي كابينت سازي ها و يكي را پيدا كنم ...مجبورم به آشنا بسپارم و آشنايي هم كه لطف مي كند و كسي را براي ما پيدا مي كند و سفارش هم مي كند كه به ما تخفيف بدهد ،‌چرا بايد آماج فحش ها و دري وري هاي تو باشد !!!!!!!!! تو بلدي ؟ تو آشنا داري خب اين گوي و اين ميدان ! .................................................

تو هميني ! الان 5 سال و 5 ماه است كه مي شناسمت و تو هميشه همين بودي ! اميدوارم كه سعي كني خودت را درست كني چون صبر هر آدمي اندازه اي دارد حتي اگر ايوب باشد هم بعد از 100 سال بالاخره زبانش به شكايت باز مي شود و  اعتراض مي كند ... ... ...

+  چهارشنبه هفتم اسفند 1387 | 10:56 قبل از ظهر |  ماریلا  | 

بعضي روزها يك جوري هستي ... بعد چون يك جوري هستي يك كارهايي مي كني كه نبايد مي كردي و يك كارهايي را هم نمي كني كه بايد مي كردي ... خودت هم نمي داني چرا هر وقت سرت شلوغ مي شود و كارهايت گره مي خورد قهوه هم در خانه نداريد و دقيقا در همين شرايط هم فيل پي جي ياد هندوستان مي كند كه هنوز خيلي جوان است و اشتباه كرده كه ازدواج كرده و تو هم دقيقا حس يك پيرزن 80 ساله را داري كه يك جوان معصوم 20 ساله را گير انداخته اي و حالا يك كم هم وجدانت درد مي كند...

براي اينكه يادت برود كه قهوه نداري هي پشت هم چاي پررنگ مي ريزي براي خودت و هي وقتي دستت مي رود طرف ظرف شكلات قول مي دهي كه آخري باشد  آخر سر هم بلند مي شوي، از فريزر يك تكه بزرگ شكلات شيري پارميدا مي آوري و همانطور يخ زده همه اش را مي جوي شايد اين حس لعنتي شكلات خواستن برود و مرخصي هم مي گيري و مي نشيني يك دل سير با شكلات توي دهانت گريه مي كني و بعد صورتت را مي شويي و به خودت مي گويي صبور ، سنگين و سرگردانش را هم قورت مي دهي و سر خودت را گرم مي كني و كار مي كني

براي خودت آهنگ هاي شاد مي گذاري و سعي مي كني بخندي ... چند تا كارتن بسته بندي مي كني و لباس مي شويي و شام ميپزي و اتو مي كشي و اتو مي كشي و اتو مي كشي و به خودت كه مي آيي CD تمام شده ، لباس هاي اتويي تمام شده ، شام پخته و چيزي هم براي شستن نمانده ! نه لباس كثيفي ، نه ظرفي و نه...

اما حالت هنوز هم يك جوري است ... باز هم 4 صبح چشمهايت باز مي شود ، پتو را دور خودت مي پيچي ،‌گرمت مي شود ، مي اندازي كنار ،‌سردت مي شود ، دمر مي شوي ، كمرت درد مي گيرد ،‌طاقباز مي شوي ،‌سرت درد مي گيرد ،بلند مي شوي ... ‌آب مي خوري و از پنجره آشپزخانه به قطره هاي باران زل مي زني و به يك جوري بودنت فكر مي كني ... دلت مي خواهد يكي بغلت كند ... دلت قهوه مي خواهد ... دلت خواب راحت مي خواهد ... دلت آرامش مي خواهد ... دلت براي عيد مي تپد ... براي خانه جديد ... براي خانه تميز ... براي بوي عيد ... به كابينت تكيه مي دهي و قول مي دهي كه عيد مسافرت نروي ! مهماني نروي ! بروي براي خودت همه مراكز خريد اين شهر را بگردي ... حتي اگر پي جي نيامد ... حتي اگر چيزي نخري ... يك روز هم بروي انقلاب ... كتاب ها را تماشا كني و نفس عميق بكشي ... بايد بروي تا اين حس يك جوري از بين برود ...

وسط اين همه فكر خوب ،‌باز يادت مي آيد كه خانه نقاشي مي خواهد ، فرش مي خواهد ، پرده مي خواهد ، هزينه كاميون ،‌هزينه اسباب كشي اين ساختمان ، هزينه اسباب كشي آن ساختمان ، پول شارژ اينجا ،‌پول شارژ آنجا ،  يادت مي آيد كه هيچ پس اندازي براي هيچ جاي زندگيت نداري ... يادت مي آيد كه قرار است از بعد از عيد كارمزدي بشويد ... يادت مي آيد و تو همچنان كه يك جوري هستي ، همچنان كه همه چيز يادت مي آيد كم كم صبحانه مي خوري ،‌دستشويي مي روي و لباس مي پوشي و راه مي افتي توي خيابان و به خودت مي گويي خدا بزرگ است ... اوضاع هميشه همين طور نخواهد ماند ... همه چيز بهتر مي شود ... من مطمئنم ماريلا ... من مطمئنم

+  چهارشنبه سی ام بهمن 1387 | 5:59 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

يه عالمه حرف دارم اما نمي دونم از كجا شروع كنم به نوشتن اين يه عالمه

از تصميماتي كه گرفتم بگم يا تغييراتي كه كردم يا كلاسي كه رفتم و يا پس چي ؟؟

شماره دار مي نويسم كه به همه اش برسم :

1-      تصميمات جديد من :

پروژه فرزند آوري را تعطيل اعلام كردم . دلايلم موجه بوده و هست و براي همين هم توضيح نميدم كه چي شد و از كجا شروع شد فقط مي گم كه ديگه قرص خوردن رو هم تعطيل كردم ، دكتر هم نمي رم و اصلا تا اطلاع ثانوي بچه نمي خوام !! ( پي جي و ناراحتي ؟ الان داره با دمش گردو مي شكنه و فكر مي كنه من بعد از مدت ها بالاخره عاقل شدم )

بعدش اينكه تصميم گرفتم با تمام قوا و از عمق وجود كار كنم و كار كنم و حداقل تا يك سال آينده هم توي همين محيط كاري فعلي بمونم و سعي كنم كه پيشرفت كنم و يادم نره كه اين كار براي هدف ها بلند مدت زندگي من خيلي خيلي لازمه

از بعد از عيد براي ارشد درس بخونم و بهانه هم نيارم و دختر خوبي باشم و حتي شده شبي دو صفحه بخونم تا تموم بشه . يادم هم نره كه اگر مي خوام توي كارم پيشرفت كنم داشتن مدرك ارشد اون هم تو رشته اي خاص خيلي خيلي برام مهمه ...

لاغر بشم ،‌مثل قبل بشم و يادم نره كه من هنوز راه درازي در پيش دارم و اگر از الان بخوام اين همه از خودم غافل باشم و خودم رو فراموش كنم زماني كه بعدها سرم شلوغ تر از اين خواهد بود نمي تونم مادر خوبي براي بچه ام ، همسر خوبي براي مرد زندگيم و فرزند خوبي براي پدر و مادرم و شخصيت قابل احترامي براي خودم باشم

به خودم احترام بذارم ! اجازه ندم كسي به من ، به شعور من و به توانايي هاي من بي احترامي كنه ! متاسفانه اين يكي از بدترين عادت هاي پي جي شده كه فكر مي كنه حرفش شوخيه اما هم منو ناراحت كرده و هم اعتماد به نفس منو كاملا از من گرفته ! ديروز وسط يك جلسه كاري به اين موضوع رسيدم ... داشتم دنبال خودم و زبونم مي گشتم !! دنبال زبون ماريلا ... اما ديدم خيلي وقته كه حرف زدنم شده نوشتن و حالا شايد خوب بنويسم اما نمي تونم خوب حرف بزنم و نمي تونم خوب از حق و حقوق خودم دفاع كنم و اينها همه در اثر تلقينات به ظاهر شوخي پي جي به وجود اومده ! ديگه اجازه نمي دم كه اين اتفاق بيفته و سعي مي كنم دوباره به وضعيت ايده آلي خودم برسم ...

2-      تغييرات من :

كم غذا خوردن رو از شنبه شروع كردم . روز پنجشنبه رفتم بي بي و يك كيك كاكائويي خريدم و تا جمعه عصر تمومش كردم و از شنبه سعي كردم فقط خوراكي هاي مجاز بخورم و البته كم ... هنوز راه حلي براي گرسنگي شديدم بعد از رسيدن به خونه يا همون سندرم جاروبرقي پيدا نكردم و هنوز هم خرده خوري مي كنم اما تصميمم رو گرفتم و اين يعني وضعيت بدنم برام مهم شده و دارم سعي مي كنم تغييرش بدم !

زود بيدار شدن رو شروع كردم . لازم نيست با پي جي بيدار بشم . حدود ساعت 6 كه بيدار بشم و حدود 7 كه از خونه بيام بيرون به موقع به سر كار مي رسم و شايد تاثيري در روند كاري من نداشته باشه اما در ديدگاه مديرانم تغيير مي كنم . روز اولي كه به موقع رسيدم حتي آبدارچي هم بهم گفت به به !! فكر نمي كردم اينقدر تو چشم باشم

سعي مي كنم كار هر روز رو همون روز تموم كنم و حتي اگر به اين خاطر مجبور بشم تا 7-8 شركت بمونم اين كار رو مي كنم ! توي خونه هم سعي مي كنم كارها رو جمع و جور كنم و از روش هاي سريع استفاده كنم ... تو اين مورد مخصوصا توي خونه خيلي موفق نبودم اما حتما راهي هست و من اون راه رو پيدا مي كنم ...

3-      كلاس روز پنجشنبه :

مدتي هست كه دارم كتاب كوچكي به اسم "مديريت زمان " رو مي خونم . اين كتاب رو بعد از نوشتن پست قبلي پيدا كردم و خريدم و وقتي شروع كردم به خوندن از هر جمله اش تا جايي كه مي تونستم تعجب كردم . كتاب سعي داره با زباني داستاني نحوه مديريت زمان رو ياد بده و شخصيت اصلي داستان "باب ، مدير بي خيال " از هر جنبه اي كه بهش نگاه كني شبيه منه ! آدمي كه به همه چيز دير مي رسه ، همه كارها رو در دقيقه نود انجام مي ده و با اينكه فكر مي كنه كارمند خيلي خوبيه و پدر خيلي خوبي و حتي همسر خيلي خوبي در حقيقت هيچ كدوم اونها نيست ... با اينكه تعداد صفحات كتاب خيلي كمه اما هنوز تمومش نكردم و فقط يك دليل داره ! هر صفحه رو چندين بار مي خونم تا كاملا توي مغزم جا بيفته و بتونم بهش عمل كنم !

حالا اينها چه ربطي به كلاس داشت ؟ مي گم

از دو هفته قبل براي همه بچه هاي شركت يك كلاس آموزشي گذاشته بودند با عنوان "GTD " ! اما استاد گفته بود كه تعداد بايد كم باشه تا كلاس تاثير گذار باشه و تعداد رو نصف كردن و من رو به زور توي نيمه اول گذاشتند ! اين كلاس شايد يك معجزه بو اون هم درست در زماني كه كاملا درمانده شده بودم

مطالب كلاس ، دقيقا همون چيزهايي بود كه مي خواستم و دقيقا به چيزي مي رسيد كه مي خواستم برسم ... همزماني اين كلاس و ديدن اون كتاب توي ويترين سازمان مديريت صنعتي رو به فال نيك گرفتم و با خودم فكر كردم حالا كه همه ،‌حتي اتفاقات هم ميخواهند كه من تغيير كنم ، چرا نكنم ؟؟؟؟

 

حالا ، امروز من يه ماريلا هستم كه اگر چه خيلي كار دارم و وقت ندارم اما نه خسته ام و نه افسرده و پر از شور و شوق حركتم و هدف هاي خيلي بزرگي تو سرم هست

 

پ.ن ۱: در مورد خود "GTD" بعدا توضيح مي دم ... مفصله ... فقط مي گم كه يه نوع شيوه برنامه ريزي در راستاي مديريت زمانه

پ.ن ۲: این عکس رو یه جایی دیدم گفتم شما هم ببینین !

پ.ن ۳ : به کامنت ها جواب می دهیم ازاین به بعد !

+  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 | 12:1 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

تا حالا چند بار تو زندگي تصميم گرفتين كه تغيير كنين ؟ چند بار به اين نتيجه رسيدين كه از ايني كه هستين خسته شدين و دلتون مي خواد جور ديگه اي باشين ؟ مثلا لاغر باشين ،‌منظم باشين ، با برنامه ريزي باشين ،‌با حوصله باشين و خيلي چيزهاي ديگه ...

من خيلي وقته از ايني كه هستم خسته شدم و دلم مي خواد طور ديگه اي باشم ...

از اينكه هر روز دير مي رسم سر كار ناراحتم ...

از اينكه حداقل هفته اي يه روز مرخصي ميگيرم ناراحتم ...

از اينكه نمي تونم جلوي شكمم رو بگيرم ناراحتم ...

از اينكه به كارهام نمي رسم و همه اش مي گم فردا ناراحتم ...

و هزار تا موضوع ديگه كه باعث مي شه كسل ، خسته و بي حوصله باشم

الان مدت هاست كه قراره يك گزارش كلي از كارهايي كه تا حالا تو سازمان انجام دادم بنويسم و در ادامه اش هم بنويسم كه تاثير من توي سازمان چقدر بوده و از اين به بعد قراره براي سازمان چي كار كنم و ... بعد يه جلسه با مدير عامل و مدير بخش پروژه ها داشته باشم  و ...

همكارم اين كار رو طي يك هفته انجام داد و با اينكه من مي دونم خيلي كمتر از من كار مي كنه اما همه ازش راضي ان ! چند تا دليل داره : 1- هر روز صبح به موقع مي آد 2- مرخصي كم مي گيره  3- كارهاش رو منظم انجام مي ده 4- براي همه كارهاش گزارش مي ده

اما من دير مي آم ! دير مي رم ! از صبح هزار تا كار رو قاطي هم انجام مي دم و آخر وقت حتي يك كار كامل ندارم ! مرخصي زياد مي گيرم ! براي كارهايي كه انجام مي دم گزارش نمي دم

پي جي مدتيه كه كارش رو عوض كرده و صبح ها حدود 6:30 از خونه مي آد بيرون ! چند بار با خودم عهد كردم كه صبح ها با پي جي بيام بيرون و زود برسم سر كار ... اما بيشتر روزها وقتي مي آد كه براي خداحافظي منو ببوسه من تازه بيدار مي شم و بعدش هم حدود نيم ساعت طول مي كشه كه خودم رو از تخت خواب بيارم بيرون و تا قهوه بخورم و صورتم رو بشورم و مسواك بزنم و آرايش كنم و لباس بپوشم رسما ساعت شده 8:30 و تا برسم سر كار ساعت مي شه 9! تازه به شرطي كه آژانس بگيرم ... هر چي هم شب زود مي خوابم باز هم صبح انگار اصلا نخوابيدم و براي 5 دقيقه بيشتر به خودم التماس مي كنم  ... اين خيلي بده ... مقدار زيادي از درآمد ماهيانه ام براي تاخير از حقوقم كسر مي شه و كلي هم پول آژانس مي دم و با اين حساب اگر سر كار نيام خيلي بهتره

نكته جالب اينجاست كه روزهايي كه مرخصي مي گيرم نمي خوابم و با حال و روز خوب و خوشحال توي خونه براي خودم كار مي كنم ... نمي دونم چرا اين همه از محيط كارم فراري ام ؟؟؟

خيلي دلم مي خواد كه بهتر بشم ... دلم مي خواد سر ساعت برسم و توي يك روز كارهام رو دسته بندي شده انجام بدم و آخر روز هم گزارش بدم كه من خيلي كار كردم

خانوم هاي كارمند ... شما چطوري صبح زود به كارتون مي رسين ؟؟ چطوري اون گزارشي كه گفتم رو بنويسم ؟

+  چهارشنبه نهم بهمن 1387 | 6:0 بعد از ظهر |  ماریلا  |