|
روزانه های من
|
همين امروز متوجه شديم كه صد سالي مي شود كه چيزي ننوشته ايم ... چرا ؟ خب چون كار داشته ايم و چيزي هم به نظرمان مهم نيامد ... حالا امروز مي خواهيم كلي چيزهاي مهم از خودمان در كنيم
1- طوفان را ديدي ؟ هر دو شبي كه طوفان شد من بيچاره تو خيابون بودم ! حالا هزار شب هم خونه باشم باد هم نمي آد ! اونجا كه گفتن يكي مرده همه اش چند متر جلوتر از جايي بود كه ما بوديم ! بيچاره ! ...
2- يك هفته اي هست كه مريضيم ! شايد هم بيشتر ... ديگر كم اورده ايم اساسي ... سرما خوردگي هم اينقدر پررو ... از همه بيشتر اين رود روان و جاري از بيني مان حرص مان مي دهد ... مي ترسيم يك مقدار مغزي هم كه داريم از بيني مان بيايد بيرون و برود پي كارش ...
3- اين خانه اي كه هم اكنون هستيم داراي كولر گازي مي باشد ( پز نمي دم بابا صبر كن ) از همان وقتي كه ما آمديم فقط يكي دو بار روشنش كرديم و بعد يك روز آتش گرفت و سوخت و ديگر هم روشن نشد ! حدود هشت ماه است كه دنبال تعمير كار مي گرديم تا چند روز پيش كه بالاخره شماره يك شركتي را در اين دنياي مجازي جستيم و زنگ زديم و آنها هم سه سوت يه تعميركار برايمان فرستادند ! آخ كه چه آقاي باحالي بود ! ارمني بود و يه لهجه خيلي قشنگ داشت ! از ساعت 2 امد تا 6 و من جاي اون هلاك مردم ! اما كولر رو تر و تميز و سالم تحويل داد ! چقدر اين ارمني ها آدم هاي خوبي هستن ! من توي خونه تنها بودم و همه مي گفتن خطرناكه اما تا مي گفتم آقاي تعميركار ارمنيه همه مي گفتن پس مشكلي نيست ! بس كه مثل ماه مي مونن ...
4- باز هم بنياد زينب كبري بازارچه خيريه دارد ! هم غذاهاي خيلي خوشمزه و هم لوازم خانگي و پوشاك ! كلي هم شكلات هاي خارجي و قهوه هاي عالي دارند اين بار ! يك كافي شاپ خيلي قشنگ هم برگزار كرده اند كه برويد حالش را ببريد ... چهارشنبه ۲۶/۲ تا جمعه ۲۸/۲ از ساعت ۱۱ تا ۲۳ اين هم آدرسش : سه راه فرمانيه ، جنب برج آسمان ، خيابان بوستان ، كوچه نيلوفر ، پلاك 8
5- ما داريم اسباب كشي مي كنيم ! يعني از 10-12 خرداد ديگر كم كم اثاث مي كشيم ... داريم مي ريم خانه خودمان ... البته فكر نكنيد گاز دارد ها ! نه ندارد ! دهات نيست ! بهترين جاي شمال تهرانه اما الان حدود 50 خانوار با گازوييل و كپسول اونجا زندگي مي كنن كه قراره ما هم بريم و كلا 180 واحد هم هست ! شهرداريه ديگه ... علت گاز نداشتن فقط اينه كه شهرداري اجازه نمي ده كه 5 متر كوچه رو بكنن و يه لوله براي گاز بكشن ! مملكتي داريم ها !
6- در راستاي اسباب كشي رفتيم پرده سفارش داديم ! خانه فعلي فقط سه پنجره دارد ... يكي آشپزخانه و دو تا اتاق خواب ! براي همين ما رفتيم و براي پذيرايي پرده سفارش داديم ! از آنجايي كه خيلي هم خوش سليقه تشريف داريم يك مدل انتخاب كرديم كه براي سه تا پنجره فسقلي مي شد 950 هزار تومان ! نه اشتباه نكرديد ! دقيقا همين قدر ! من كه جاي دو تا شاخ 6 تا شاخ در آوردم و گفتم نمي خواهم ! خلاصه با كلي اين ور و اون ور سه تا پرده ساده و بي مدل انتخاب كرديم كه شد 450 هزار تومان و با اينكه هنوز مي سوختم اما چاره اي نبود ! خدا عمر بدهد مادر و پدرمان را كه گفتند هزينه پرده ها را تقبل مي كنند به جاي كادوي خانه جديد ! حالا من را بگو كه دو زار داشتم و تازه مي خواستم لوستر و كتابخانه و فرش و لحاف گوگولي نارنجي و .... هم بخرم ! چه مي دانستم در راستاي سياست هاي دولت مهرورز مردم بدبخت و مفلس مي شوند ....
7- سارا از وبلاگ صداي بي صدا منو دعوت كرده به يه بازي كه همين جا تشكر مي كنم ! اينم بازي ما :
بهترین لحظه عمرم:
تا الان و تا اين لحظه بهترين لحظه اي كه تجربه كردم وقتي بود كه بابام با افتخار كارنامه منو كپي گرفته بود و به همه نشون مي داد ! اونم سال اول دبيرستان ... كه معدلم بيست شده بود و بابام مي گفت كه گر فرزند بايد ، بايد اين سان ... خدا كنه هميشه اين همه به من افتخار كنه
بدترین لحظه عمرم:
لحظه اي كه بدترين خاطره رو تو ذهنم گذاشته روزي بود كه از در كلاس اومدم بيرون و شقايق با يه نگاه مضطرب دويد جلو و گفت : مي گن سعيد يزداني تصادف كرده و فوت كرده ! باورم نمي شد و همه تنم مي لرزيد ! دقيقا دو ساعت قبل از مرگش تو حياط دانشگاه با هم صحبت كرده بوديم و قرار و مدار تايپ جزوه ها رو گذاشته بوديم ! اميدوارم روحش هميشه شاد باشه ! پسر نازنيني بود ...
وقتي هم كه پويا خبر فوت پسر عمه ام رو داد باز هم همين طوري شدم ! دلم براي عليرضا هم خيلي تنگ شده ! علي مهربونم مي دونم كه جات خوبه ...
لعنت به اين بازي
بهترین اتفاقی که ممکنه بیفته:
يه جهش اساسي به آينده اي كه مي خوام داشته باشم ! دلم مي خواد وقتي توي خونه خودم مستقر شدم خوب درس بخونم و اين يك سال بطالت رو جبران كنم ... در حال حاضر هم بهترين اتفاق برام اينه كه دختري كه بهش درس مي دم همه درس ها رو قبول بشه !
بدترین اتفاقی که ممکنه بیفته:
با اينكه دوست ندارم بهش فكر كنم اما از دست دادن يكي از كساني كه دوست شون دارم مخصوصا پدر و مادرم كه بزرگترين تكيه گاه من هستن ...
عزیزترین فرد توی زندگیم:
افراد عزيز زندگيم زيادن و ترجيح مي دم اسم نبرم
منفورترین فرد در زندگیم:
آقاي رييس جمهور ا.ن
كساني كه من دعوت مي كنم : من نوشت ، الميرا ، بانوي سنجاق قفلي ، غنچه ، شراره
مهمان افتخاری این بازی : پارسینای عزیز من
وقتي اهنگ هاي قديمي زمان خودمون رو گوش مي دهم ، همون آهنگ هايي كه روي نوار و توي مدرسه بين هم رد و بدل مي كرديم و مي دونستيم كه اگه گير بيفتيم واي به روزگارمون مي شه ، همون اهنگ هايي كه از بس نوارهاش رو گوش داده بوديم ديگه صداش واضح نبود اما اونقدر به دلمون شادي مي داد كه خدا بدونه ! برميگردم به همون روزها !همون روزها كه داشتن ويدئو بزرگترين جرم بود و وقتي كسي خونه كس ديگه مي رفت اگه يه ذره غريبه بود ويدئو رو جمع مي كردن ! همون روزها كه دوو و پرايد ته ماشين بود و موبايل دست نيافتني ترين آرزو ! همون روزها كه پسرها شبيه دايناسور بودن و جيز بودن و كامپيوترها فقط يه صفحه آبي داشت و آخر تفريح ما سگا بود ...
چقدر دلم براي اون موقع ها تنگ شده !
دلم تنگ شده براي روزهاي دانش آموزي ! حتي اگر هر روز ناظم مدرسه كش مقنعه ها رو چك كنه و جورابت رو كه بلند باشه و تو نوار و اينه و دفترچه خاطراتت رو توي لباس هات قايم كني ....
نوشتن رو از همون راهنمايي شروع كردم ... هم داستان مي نوشتم و هم شعر و هم نمايشنامه و هم خاطرات و هم هر كي مي خواست براي دوست پسرش نامه بنويسه مي داد به من و خلاصه هر چي كه مي شد نوشت مي نوشتم ! نمايشنامه هام خيلي خوب بود و رضايت خيلي ها رو جذب مي كرد ! بازيگري ام حرف نداشت و همه رو انگشت به دهن مي كردم ! يه معلم رياضي داشتيم كه بدجوري دنبالم بود و خيلي مي خواست كه من نويسنده بشم ... اما من رياضي خوندم و الحق هم كه هميشه شاگرد اول بودم و بعد هم مهندسي و اين عادت شاگرد اول بودن تنها چيزي بود كه در تمام روزهاي عمرم ثابت موند ... نوشتن رو ترك نكردم اما اون ذوق و اون حس در من مرده ! يه وقت ها كه نوشته هاي اون روزها رو ميخونم افسوس مي خورم كه كاش كمي به خودم و به حرف ديگران توجه داشتم ...
از كجا به كجا رسيدم ....
مي خواستم بگم كه چند شب پيش پي جي يه سي دي از آهنگ هاي ابي آورد و هر آهنگي كه پخش مي شد جيغ من هوا مي رفت و دلم مي خواس بپرم و اسپيكر ها رو بغل كنم ... روزهاي خوش من لابلاي صداي ابي جلوي چشمم رژه مي رفت و منو مست مي كرد و با خودش مي كشوند ...
عمر بارون عمر خوشبختي برج كهنه بود ...
خوبم ... زندگيم يه طوري شده كه نمي دونم چه طوريه ! خوبه اما نه اونجوري كه من مي خوام ! يه جورايي هي الكي خنديدن و ته دل ضجه زدن شده ! مي دونم كه به اين زودي ها خوب نمي شم چون خودم رو خوب مي شناسم ! چند شب پيش تر ها بعد از يه دعواي اساسي به شازده گفتم بيا فراموش كنيم و فكر كنيم امشب ، شب اول عروسيمونه ! شايد تونسته فراموش كنه و نتونستم ! شايد هم من به جاي فراموش كردن ماجرا ها و دعواها و ... خودم رو يادم رفته و هي دارم دنبال خودم مي گردم و هي هم پيدا نمي كنم ! نمي دونم ...
جمعه با چند تا از دوستاي خيلي خيلي خوب رفتيم بيرون (شراره ، فيروزه ، گيلاس خانومي و غنچه جون مهربون) هر چند كه شراره و فيروزه سرم كلاه گذاشتن و نگفته بودن كه ديگه كي مي آد اما چه حال خوبي داشت ديدن گيلاس خانومي و غنچه اونم خيلي غير منتظره ! آخ شراره تو چقده مهربوني ! اونقده كه وقتي ديشب داشتم براي پي جي تعريف مي كردم نا خود آگاه اشك مي ريختم و مي گفتم من خيلي وقت بود آدم مهربون نديده بودم ! چقدر نگاهت و صدات آرامش بخشه ! چقدر وقتي كنارت نشسته بودم آروم بودم ! انگار يه چيزي نمي ذاشت كه تنش هاي فكري من دوباره شروع به پرواز كنن ! كي گفته دنياي مجازي نبايد واقعي بشه ! چقدر كنار تو بودن خوب بود ! حسي كه خيلي وقت ها دنبالش مي گشتم ...
فيروزه هم كه تمثال وبلاگش بود ! همون آدم با همون مهربوني ، سكوت ، حجب و حيا و با همون نگاه تيزبين و موشكافانه به همه چيز ! پر از خنده هاي قشنگ و پر از نگاه هاي ارامش بخش ! اولش كه ديدمش يه كمي جا خوردم چون چهره اش با تصور من فرق داشت اما وقتي كنارش راه رفتم و باهاش حرف زدم ديدم اين همون فيروزه است ... هموني كه مي شناسمش و هميشه وبلاگش رو دنبال مي كنم ...
و اما گيلاس ! همون ادم شر و شور وبلاگي ... اما خيلي خيلي عاقل ... اصلا اون طوري كه نشون مي ده نيست و پر از فكر و پر از حرف هاي خوبه ! پر از مهربوني و پر از شيطوني و با يه كودك دروني شيطون كه اميدوارم هيچوقت بزرگ نشه ! وقتي دوتايي بشقاب به دست دور اردك ابي چرخيديم و اخر هم با بشقاب خالي برگشتيم فهميدم كه مثل منه ! مثل من بي توجه و حواس پرته ! مثل من عاشق تجربه كردن چيزهاي متفاوته و پر از انرژي مثبته !
اما غنچه جون كه من يادم نمي اومد وبلاگش رفتم يا نه و امروز يادم اومد كه رفتم و خيلي هم رفتم ... اروم و پر ازكنجكاوي ! اما خيلي تو دار ! يه خانوم مهندس كه كشف همه چيز براش جذاب بود و چقدر عاشق شوهرش ... من خيلي از زن هايي كه اين طوري عاشقن خوشم مي آد ! غنچه جونم مرسي كه ديروز بچگي هاي منو تحمل كردي و مرسي كه با اون نگاه عاقلت اون همه آرامش به من دادي ...
در اخر اينكه من فهميدم يعني چي كه من اين همه كوچيكم ! يعني چي كه من از همه كوچيك تر بودم ! يعني چي كه من فقط تو اردك ابي ، آبي بودم ! اولش گفتم شايد مضمون اين نام گذاري صفت نسبي بوده يعني اردكي كه توي آبه اما بعد ديدم خوب همه اردك ها توي آبن و اينكه دليل نمي شه !
پ.ن1: چند خط بالاتر گفتم شازده و ياد اينجا افتادم ! اينها رو من مي نوشتم ! چقده عاشق بودم
پ.ن2: شايد نرم نمايشگاه ! خواهرم رفته بود و مي گفت حتي به اندازه شهر كتاب هم مهيج نبود و اگر بري انقلاب و اون زير زمين هايي كه خودت بلدي بيشتر حال مي كني ! شمسي هم كه نوشته بود خيلي امكاناتش پيشرفته است و ...
پ.ن3: اهاي اهالي وبلاگستان ! لطفا لينك قبلي ما رو با اين عوض بفرماييد ! ممنونيم
هر سال اين موقع ها كه مي شد كم كم كوله ام را جمع و جور مي كردم و شيشه آبم را مي گذاشتم توي فريزر و صد بار ليست كتابهايم را مرور مي كردم و سالن ها را از توي سايت پيدا مي كردم تا روز ۱۶ و ۱۷ ارديبهشت به عادت سالهاي دوري كه امسال باورم نمي شد كه ۵ سال گذشته بروم سيد خندان و از انجا كوچ كنم به نمايشگاه و خودم را بسپارم دست كتاب هايي كه مرا به هر سمتي بخواهند مي كشند و تمام صورت و دستهايم بعد از دو روز آفتاب سوخته شود و كف پاهام تاول بزند و دل خوش كنم به وقتي كه بنشينم روي نيمكت هاي سايه دار جايگاه و كيسه هاي كتاب را چند تا يكي كنم و ساندويچم را بخورم و باز راه بيفتم و صد بار دور غرفه مطبوعات بچرخم و به روي چلچراغي ها بيست بار لبخندهاي كشدار بزنم و صد بار بگويم همان شماره اي كه در مورد ذن نوشته بود و يادم هم نيايد كه آن شماره مال ۶ سال پيش است و دختر تا حالا خواب بودي ...
نمي دانم ... مي خواستم امسال نمايشگاه را تحريم كنم و نروم و بگويم چون چمن و فواره ندارد و چون مصلي جاي نماز خواندن است و نه جاي عشق بازي با كتاب هايي كه پول خرد هاي ته جيبت را مسخره مي كنند نمي روم ! اما دل است ديگر ... هوايي شده و بوي ۱۶ و ۱۷ ارديبهشت را شنيده ...
چه مي فهمد كه خر داغ مي كنند امسال و چه مي دانم
من اين دو روز از صبح تا عصري توي نمايشگاه هستم ! حتي بي چمن و فواره ! البته اگر مطبوعات و كتاب يك جا نباشد هر روز يك جا مي روم كه نه دل آنها بلرزد و نه دل اينها !
امسال اما كوله ندارم و هيچ ليستي هم ننوشتم ...
بوي نمايشگاه مي آيد ...
خیلی وقت پیش ها
همون روزهایی که سرم داد می کشیدی و من مثل یه جوجه کوچولوی آروم کنارت می نشستم و فقط اشک می ریختم تو قلب من مردی ! تو مرد من بودی ! همه زندگی و هستی من بودی ! من به دامن تو چنگ زده بودم و نجات پیدا کرده بودم اما تو یه دفعه برام مردی ! نمی خوام هی برگردم به اون روزها و هی تکرارشون کنم که می دونم هیچ فایده ای نداره ! باهات موندم چون مجبور بودم و هیچ کار دیگه ای نمی شد کرد ! خیلی وقت ها بود که سفره دلم رو برات باز کردم ... باهات صحبت کردم اما تو بی اعتنا گذشتی و منو ندیدی ! ندیدی که دارم تلاش می کنم که دوباره درهای قلبم رو برات باز کنم ! ندیدی که چطور دلم می خواسته که برگردی و باز هم مرد قلب من بشی ! تو ندیدی و هی دور شدی شاید هم تو ثابت موندی و من دور شدم !
حالا به هیچ چیز هیچ اعتراضی ندارم ... فقط عزیزم ... از این همه بازی کردن و این بازی های هر روزه خسته ام ! دلم می خواد آزاد باشم ... دلم می خواد برای دل خودم بنویسم بدون اینکه بترسم که تو بیای و پاکشون کنی و یا با من دعوا کنی که چرا این طوری گفتی یا نوشتی !
دلم شکست ! برای هزارمین بار وقتی دیدم نوشته ام رو از توی وبلاگم پاک کردی ! عزیز من مشکلات ما هم جزیی از همین زندگی بی سر و سامان و لعنتی است ! چرا من باید از اون وبلاگ می رفتم و چقدر باید خودم رو سانسور می کردم ؟ عزیز من نوشتن با خون و زندگی من عجین شده ! اگر این صفحه مجازی رو از من بگیری روی کاغذ می نویسم و اگر اون رو هم بگیری روی تمام سلول های تنم می نویسم ! دلم می خواد یه جای مستقل داشته باشم ! جایی که تو پیداش نکنی و من مجبور نباشم برای فرار از توضیحات حرف دلم رو ننویسم و نگم ... دلم می خواد آزاد باشم ! من پرنده قفسی تو نیستم ! بگذار پرواز کنم ! اونوقت می بینی که آسمون من دستای تو و قلب توئه ! این همه با من نامهربون نباش ! این همه از من دور نباش ! بیا نزدیک و قلبم رو لمس کن ! طفلک دلم اونقدر تنها بوده که با کوچکترین اشاره تو بنده عشق بشه ! نذار این پرنده محبت رو از دیگران گدایی کنه ! نذار گدای عشق و توجه باشه ... نذار ...
خيلي با خودم فكر كردم . خيلي فكر كردم كه دليل اين همه ناراحتي و بغض هميشگي من چيه ؟ دليل اين اشكي كه گاه و بي گاه ، به جا يا نابجا از گوشه چشمم راهي زير گلوم مي شه و همه تلاشم اينه كه كسي نبينه چيه ؟ دليل اينكه همه كارهام ناتموم مونده و من همين طور بين كارهاي نا تمامم دست و پا مي زنم چيه ؟
بعد از اينكه هزارها سوال مثل اين از خودم كردم به يك نتيجه محكم رسيدم : من
اين منم كه دليل همه اشتباهات و فكرهاي ناجور و شك هاي پياپي هستم ! اين منم كه كارهاي خودم رو انجام نمي دم و همه كارها رو نصفه ول مي كنم و بعد از زمين و زمان ايراد مي گيرم كه چرا اين طوري و اون طوري ! آره اين خود خود منم ... منم كه هنوز نفهميدم ديگه 18 ساله نيستم و دوران خوش عشق هاي نوجواني من تمام شده و من ديگه يه دانشجوي ترم پاييني نيستم كه بگم وقت براي همه چيز و همه كار دارم ! وقت من داره به دقيقه نود نزديك مي شه و من بايد خيلي خيلي زود همه فكرهاي توي سرم رو عملي كنم ... من پر از ايده هاي خوب و نو هستم ! من باهوشم و خيلي كارهايي كه براي ديگران حتي تصورش غيرممكنه براي من مثل آب خوردنه ! اما من هر روز مي نشينم توي خونه و تا شب هزار تا دليل مي تراشم و فرافكني مي كنم و ديگران اون بيرون دارن مي دوند !
من همون خرگوش مسابقه لاك پشت و خرگوشم و حالا لاكپشت ها دارن به خط پايان مي رسن و من هنوز سر جاده نشستم و دارم نقشه مي كشم كه اگر فقط يه قدم بردارم اين جور و اون جور مي شه!
اهاي خرگوشه ... از اون خواب خرگوشي مضحكت بيدار شو و بدو ! دنيا براي هيچ كس صبر نمي كنه !
تو اولين پست از يه وبلاگ كه با يه تغيير ناگهاني تو زندگي من ايجاد شده
اول مي خوام از همه اون دوست هاي خوبي كه لطف كردن و براي من نظر گذاشتن و منو راهنمايي كردن تشكر كنم و بگم گرچه اون پست از وبلاگ من پاك شد اما نظرات شما رو نگه داشتم و اون آرامشي كه با بهترين كلمات دنيا به من دادين هميشه تو قلبم مي مونه ! وبلاگستان هم دنياي عجيبيه ! خيلي به هم نزديكيم ! با همين كلمات و من باورم نمي شد كه اين همه محبت و مهربوني فقط مال من باشه !
من با اينكه هنوز احساس مي كنم نبايد برگردم و هنوز نياز دارم كه تنها باشم اما امشب برميگردم به خونه خودم ! البته كاملا امتحاني و مدت اين امتحان 2 هفته است ! تو اين دو هفته اگر چيزي عوض شد كه شد ! اگر نشد من بر مي گردم به جايي كه الان نشستم و يه زندگي جديد و آروم رو شروع مي كنم.
ديروز صبح پي جي اومد دنبالم و با هم صحبت كرديم ! تقريبا هر چيزي به ذهنم رسيد و هر جا فكر كردم كه اشتباه بوده براش توضيح دادم و تقريبا به نتيجه رسيديم !
گفت پس برو چمدونت رو بيار كه بريم خونه اما من واقعا دلم نمي خواست برم ! براي همين گفتم فردا شب ! و حالا هم اصلا دلم نمي خواد برم ! وقتي از خونه ام مي اومدم بيرون دلم از همه چيز بريده شد و اومدم ! ديگه هيچ دلبستگي اونجا ندارم ! اصلا حس اين رو ندارم كه اونجا خونه منه !
كاش مي شد كه نرفت
...