تبليغاتX
دنیای ماریلا
روزانه های من
اسباب کشیدیم

همه چیز خیلی خوب پیش رفت

فقط خونه جدید تلفن نداریم

الان هم از خونه مامان اینها آپ می کنیم

بنابراین فعلا اینترنت بازی تعطیله

از لطف همه ممنونم

زود بر می گردم

+  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 | 9:13 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

عملا دارم مي ميرم ! من توانش رو ندارم ... نمي تونم ... اصلا من براي فكرهاي طولاني و سر و كله زدن با كارگر و عمله و بنا و ... ساخته نشدم ! من نمي تونم روزم رو بدون برنامه شروع كنم ... وقتي كارم پيش نمي ره حالم بد مي شه ... وقتي طرف مي گه ساعت 2 مي آد و شبش هم 20 بار زنگ مي زنه و ساعت 2 رو چك مي كنه و بعد من تو خونه بي صندلي ، بي آب ، بي پرده و پر از آفتاب ، بدون ناهار و تو خاك و ... از ساعت 1:30 يك لنگه پا صبر مي كنم و وقتي زنگ مي زنم طرف مي گه ساعت 5 مي آم و وقتي ساعت 6 مي آد تازه طلب كار هم هست نمي دونم بايد چي كار كنم ... وقتي دو هفته پيش با عزت و احترام رفتم و كلي تاكيد كردم كه حتما پرده يره مي خوام و ال و بل و پول رو هم تمام و كمال دادم و وقتي طرف مي آد وصل كنه پرده يره نمي شه ... و بعد پررو بازي در مي آره  و مي گه چون شما اندازه هاي پرده رو درست ندادين پرده يره نمي شه و نمي گه كه خودش اشتباه كرده و يادش رفته بگه پرده بندينكي يره نمي شه ...نمي دونم جز اينكه بزنم تو دهنش بايد چي كار كنم و وقتي مي گم شما تو قرارداد نوشتين يره و حالا بايد يره تحويل بدين مي گه من هر چي نوشتم دليل نداره كه انجام بشه فقط مي تونم با نفرت نگاهش كنم و به خداي بالاي سرم واگزارش كنم ..........

توي سرم پر از فكره ... فكر هاي شلوغ و بي سر و تهي كه داره داغونم مي كنه ! معده ام مي سوزه و هر روز هم بدتر مي شه ... چرا هيچ كس سر قولش نمي مونه ؟ چرا بايد براي كاري كه وظيفه يك نفره كلي ازش خواهش و تمنا كرد ؟ مي خواستم 14 و 15 اثاث ببرم اما فكر نكنم حالا حالا ها درست بشه !  يك فاز برق خونه هم از دو شب پيش قطع شده و هر چي دنبال برق كارش مي گرديم گوشي رو بر نمي داره ! توي حموم يادشون رفته لوله هواكش بذارن و حالا قراره بيان ! شايد تا 100 سال ديگه همه مشكلات برطرف بشه شايد هم نشه ! مي ترسم تا بياد روبراه بشه مجبور بشم باز اسباب كشي كنم ! اي خدا .........

مي دونم اين مشكلات تو همه اسباب كشي ها هست اما شايد توان من خيلي كمه و خيلي الكي به زندگي برنامه ريزي شده و آنكادر شده عادت كردم ! حالا حرف هاي مفت اين مردك تا 100 سال توي سرم مي چرخه و هي خودم رو مقصر مي دونم و سرزنش مي كنم كه چرا اين و اون رو نگفتم و چرا حالش رو نگرفتم ! مردك براي نصب سه تا چوب پرده خدا تومن پول گرفته ! من اين پول رو دادم كه پرده نصب شده رو تحويل بگيرم اما حالا فقط سه تا چوب پرده وصل شده دارم كه پدرم هم مي تونست وصل كنه و وقتي مي گم نصب چوب پرده كه كاري نداره با يه لبخند گل و گشاد مي گه نه كاري نداره ..... فكر كرده من تا حالا دريل و پيچ گوشتي دستم نگرفتم و نمي دونم زدن دو تا سوراخ تو ديوار و بستن دو تا پيچ اين همه قر و قميش و ادا و اطوار نداره !

دلم مي خواست اينجا قانون درست و حسابي داشتيم و من مي تونستم شكايت كنم تا ببينم باز هم اين همه بلبل بودن يا نه !

فكر نكنين از يه جاي در پيت و يه مغازه كوچيك و درب و داغون پرده خريدم كه اين همه كفرم رو در آوردن ها !  بر عكس از بزرگترين گالري پرده تو وليعصر گرفتم ! گالري كوئين .... اما فقط نرفتم و مثل خر سرم رو بكنم تو آخور وقتي حساب كرد و گفت يك ميليون مي شه بگم باشه و همه چيز رو ريز خواستم و اونقدر عوض كردم تا شد 450 تومن و حالا پرده اي كه تحويل داده 50 تومن هم نمي ارزه ! مرديكه پررو مي گه وقتي شما اين همه سر قيمت بحث مي كني معلومه زورت مي آد 4000 تومن بدي يكي بياد اندازه بگيره كه پرده خراب نشه ... گفتم نه زورم مي آد چون پولم پول زور و حروم نيست ! بهش گفتم نفرينت مي كنم پولم از گلوت راحت پايين نره ! ... اخرش مي گه بگم گ... خوردم خوبه ؟ گفتم بخوري هم براي من پرده نمي شه ... بيچاره مامانم .... پرده هاي اتاق خواب و آشپزخونه رو كه درست كرده بود اين پرده ها رو هم برد خونه تا يه گلي بهشون بگيره ... بنده خدا هم پول رو داده هم بايد كارشو بكنه ! با اين همه گرفتاري كه خودش داره ...   

 

پ.ن: شايد تا بعد از اسباب كشي نتونم آپ كنم ... وبلاگ همه رو خوندم و اونايي كه شد نظر گذاشتم بقيه هم به بزرگي خودشون ببخشن

+  پنجشنبه دهم خرداد 1386 | 11:42 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

سرمان شلوغ است . خير سرمان داريم اسباب مي كشيم ...همه كارهايمان گره خورده به هم و هي اخلاقمان را سگي مي كند ! دختركي كه شاگردم است را يك روز در ميان مي آورم خانه و درسش مي دهم و دعا مي كنم كه قبول شود تا تابستان من خراب نشود . خانه ام شبيه انباري شده ! همه كابينت ها را خالي كرده ام و چيده ام در جعبه ! همه كتاب ها را هم ... اما هنوز به تركيب اتاق خواب دست نزده ام و ملافه ها ( مي دانم بايد بنويسم ملحفه اما عشقم نمي كشد ) را بايد بشويم و لباس ها را جمع كنم و ...

پنج شنبه با پي جي مي رفتيم بازار كه من را دستگير كردند به جرم كوتاهي مانتو ! البته خيلي موذيانه بود وگرنه من گولشان را نمي خوردم ! اول يه آقايي آمد با اين كلاه كج ها و گفت آن خانم (؟) با شما كار دارد ... رفتيم و يك فاطي كوماندو تيك دار را ديديم كه چشمش مي پريد و گفت مانتو شما كوتاه است و بفرماييد تعهد بدهيد و ما را راهنمايي كرد سمت يك ماشين و من هم مثل بچه آدم رفتم تعهد بدهم كه كله سحر ( ساعت 8 بود و مثلا مي خواستيم وقتمان تلف نشود ) صبحمان خراب نشود و به كارمان زودتر برسيم كه من را كردند داخل ماشين و در را بستند و به پي جي گفتند برو برايش مانتو بلند بيار ! ! حالا خانه كجا مترو كجا ترافيك كجا بنزين ليتري 100 تومن كپني كجا هر چه گفتيم فايده نكرد و پي جي رفت و من ماندم داخل ماشين با چند تا دختر ديگر كه يكي وضعش خراب بود و به 800 تا پسر زنگ زد و هيچ كس نيامد نجاتش دهد اما بقيه بد نبودند و دل ما برايشان سوخت ! پي جي هم رفت از خواهرش براي ما مانتو بلند گرفت و ما زود آزاد شديم و آن دختر ها را بردند ... اگر پي جي فقط 2 دقيقه ديرتر مي آمد من را هم برده بودند يعني ماشين كه پر شود مي روند و بقيه آزادند ! حالا شانس ما بود كه سحر خيز بوديم و شا ...ده شد در روزمان !

اما همان پنج شنبه چراغ هاي سقفي را سفارش داديم و براي پرده ها گل ميخ خريديم و امروز هم چراغهايمان را تحويل گرفتيم ...

جدي جدي داريم مي رويم ... هر كس تجربه اي در زمينه اسباب كشي دارد ما را در جريان بگذارد ... اين اولين اسباب كشي عمر من است و خانه پدرم حتي يك بار هم اسباب نكشيديم ! حالا هم دست تنهايي رسما 4 قلو فارغ شده ايم به سلامتي ... و البته دست و پايمان هم كمي گلي شده !

كمكككككككككككك....

 

پ.ن: موسیقی وبلاگ در حال حاضر یکی از معشوق هایمان می باشد ! کمی تا قسمتی هم حال این روزهایمان را بیان می کند ...

+  یکشنبه ششم خرداد 1386 | 11:4 بعد از ظهر |  ماریلا  |