|
روزانه های من
|
اينجا تهرونه ... بله !
وقتي مي گي توي تهران زندگي مي كنم ... اغلب دوستهاي شهرستاني فكر مي كنن تهران يعني آرامش ، رفاه ، مشاغل پردرآمد ، ماشين هاي آخرين مدل ، خونه هاي فلان و بهمان و هر روز گشت گذار تو پاساژ ها و پارك هاي سبز و خرم و ...
خيلي وقت ها تو همين وبلاگستان خودمون ديدم كه بعضا دوست هاي شهرستاني گله مي كنن و مي گن اگه تهران بوديم و فلان جور بود ... اگه مثل تهران كار زياد بود مثلا از اين شغل فعلي استعفا مي دادم و ...
اما هيچ كس هيچ وقت نمي گه كه درسته توي تهران كار زياد هست اما به همون نسبت هم كار جو زياد هست و براي همين كارفرما ها هزار جور قر و قمبيل ميان تا قبولت كنن و تازه وقتي مثل خر كار مي كني فقط كافيه يه روز شكايت كني كه چرا هوا گرمه يا مثلا انگشت كوچيكه پات بره زير صندلي و يه كم بلند تر از معمول بگي آخ ! اونوقت مي بيني كه صدها نفر براي تصاحب صندلي تو هجوم مي آرن و هزار جور مدارك رنگ و وارنگ از هزار جور آموزشگاه مي آرن و مي شينن جاي تو ! درسته جاي تو ...
هر آگهي روزنامه حداقل سه سال سابقه كار مي خواد !!! خب من بايد بالاخره يه جايي برم سر كار تا سه سال اونجا بمونم و بشه سابقه كار ! سابقه كار آموزي و ... هم قبول نيست ! سه سال سابقه بيمه !
اين ها رو گفتم كه بدوني صندلي كه رويش نشستي خيلي ارزشمنده ! خيلي ها حسرت اون صندلي رو مي خورن ! خيلي ها دوست دارن جاي تو باشن و نمي تونن ! پس قدر كارت رو بدون!
توي 10 ماهي كه فارغ التحصيل شدم صد جور شركت مختلف رفتم و با آدم هاي مختلف روبرو شدم .... آدمهايي كه من نوعي براشون در درجه هزارم اهميت بودم ! حتي كاري كه بلد بودم هم براشون مهم نبود ! شركت هايي كه با متقاضيان كار مثل گوسفند برخورد مي كردن ... شركت هايي كه ازت مي خواستن 4-5 ماه بدون حقوق و بيمه و ... كار كني تا شايد قبولت كنن و تجربه نشون داده آخرش هم قبولت نمي كنن و بعد از 5 ماه يه بدبخت ديگه رو مي آرن كه 5 ماه براشون مجاني كار كنه و بعد يكي ديگه و بعد باز هم يكي ديگه ...شركت هايي كه هزار جور عيب و ايراد مي گيرن كه استخدامت نكنن ... بعضي وقت ها واقعا از خودم نااميد مي شدم و مي گفتم من چه گ...ي بودم و خبر نداشتم .... جاهايي رفتم كه حتي موبايلت رو بايد خاموش مي كردي ! مثل مدرسه اجازه خروج از شركت رو حتي تا توي راهرو نداشتي ... جاهايي رفتم كه با مدير عامل مي شديم سه نفر ! مدير عامل كه نمي اومد ... مدير پروژه هم ساعت 10 مي اومد اما من بايد ساعت 7 كارت مي زدم ! مدير پروژه ساعت 12 تا 3 مي رفت خونه ناهار بخوره ! ساعت 4 بر مي گشت شركت و چاي مي خورد و اگه مدير عامل نبود باز مي رفت خونه ! جاهايي رفتم كه آسانسورش هر 2 طبقه مي ايستاد و بايد يك طبقه با پله بر مي گشتي پايين تا استهلاك زياد نشه ! جاهايي رفتم كه كل ساختمون دوربين هاي مدار بسته داشت و كارمند ها همه پشت كامپيوترهاشون در حال گيم بازي كردن بودند .... جاهاي زيادي رفتم و هيچ جا نموندم ! ....
حالا 3-4 روزه كه مي رم يه شركتي كه هيچ كس گيم بازي نمي كنه ! همه سر وقت مي آن و مي رن ! وقتي براي شركت بار مي رسه حتي مدير عامل هم مي ره كمك مي كنه ! آبدارچي ناهارت رو گرم مي كنه ، ظرفت رو مي شوره ، برات شربت و چايي و ميوه مي آره ... ساعت 2 تا 2:15 وقت چايي دارن و همه توي لابي جمع مي شن و چايي مي خورن ... همه به هم سلام مي كنن ، لبخند مي زنن ، احترام مي ذارن ! قراره 2 هفته امتحاني برم ! قراره كارم كنترل پروژه باشه ! مدير عامل با همه توانش سنگ هاي بزرگ توي راهم مي اندازه ! من هم با همه توان مي خوام كه اين بار بمونم ! هر كس مي تونه يه كم منو راهنمايي كنه !
اين روزها بحث بنزين شده بحث روز و همه در مورد بنزين نظر مي دن و هر كي يه چيزي مي گه ! پشت پرده سهميه بندي شدن بنزين اونم به اين صورت ضربتي حتما يه سياستي هست و حتما يا قراره قطع نامه اي چيزي صادر بشه و يا ارتباط مستقيم با دست دادن با خانم ها داره ! در هر صورت اون شب كه اعلام كردن ما تازه باكمون رو پر كرده بوديم ... هم پدرم و هم پيجي هر روز براي كارشون بايد برن بيرون شهر ... پدرم تا هشتگرد و پيجي تا جاجرود و مصرف بنزينشون خيلي بيشتر از سه ليتر در روزه ! حالا دو حالت پيش مي آد : يا بابا سه روز در هفته و پيجي يك روز در هفته رو مرخصي بدون حقوق مي گيرن ... يا بنزين به نرخ آزاد هم توزيع مي شه و هزينه هاي ما مي ره بالاتر !
گفتم بالاتر چون در حالت عادي از حقوق هر ماه پيجي همون سر ماه فقط 30-40 تومن دست مارو مي گيره كه براي خريد بنزين و خورد و خوراك و پوشاك و خدا نكرده دكتر و دوا و ... صرف بشه ! حالا اگه قرار باشه با تاكسي هم بيرون بريم كه هزينه ها سر به فلك مي زنه و مسير اتوبوس خوري هم نداريم ... پس در نتيجه من خانه نشين شدم و سعي مي كنم براي خودم تو خونه كار درست كنم كه هوس بيرون رفتن به سرم نزنه كه خيلي خطرناكه حسن !
من فقط هميشه از خدا تشكر مي كنم براي اينكه ما رو شرمنده هيچ كس نكرده ! همين شغل نصفه نيمه براي پيجي هست و ما همين يه فسقل درآمد رو هم داريم و هميشه به كساني فكر مي كنم كه همين درآمد و همين خونه و همين زندگي رو هم ندارن ... خدايا خودت به اين ملت رحم كن و بيشتر از اين فقيرشون نكن ! هر چند كه نا شكرن ...
خب ما در دو روز گذشته غرغرهامون رو كرديم تا بتونيم امروز بيايم و با خيال راحت در مورد روزانههامون بنويسيم ! هر كي گفته غر غر بده خودش بده ! غر غر كردن كمك مي كنه آدم همه حرف هاش رو بزنه و بعد كلا راحت بشه ! اونم واسه من كه همه عمرم آدم غرغرو و گند اخلاقي بودم غرغر كردن يكي از ابزار رسيدن به آرامش محسوب مي شه و چون در مورد مسايلي كه اينجا غرغر مي كنم پيش پيجي اجازه غرغر ندارم به اون هم غرهاي الكي مي زنم كه چرا كفشتو با پا دري پاك كردي ؟ چرا رفتي كارواش ؟ چرا با دمپايي مي ري رو فرش ؟ چرا دست چپت رو مي ذاري رو پاي راستت ؟ چرا غذاتو جلوي تيوي مي خوري ؟ و هزار جور غرهاي بي خودي ديگه كه چون خودم هم مي دونم بي خوديه عصباني هم مي شم و چون ريشه ناراحتي ام پيدا نمي شه مي زنه به سرم و بعد هي اشكم شرشر مي ريزه پايين !
اما روزانه ها اينكه من بالاخره پروژه ام رو نوشتم ! ! ! البته فصل آخرش مونده و اين موندن اصلا تقصير من نيست و به مدد يه سري دوستان پشت هم انداز و دودره سيدي نرم افزارهاي مهندسي صنايع ما مفقود شده و چون اين كامي هم دستخوش تحولات شده ما نرم افزار نداريم تا ادامه بديم ! البته قراره امروز و فردا اون مشكل هم رفع بشه و ما نرم افزار دار بشيم و به ادامه اش بپردازيم ! در اين مكان از كليه مهندسان صنايع درخواست داريم اگر نرم افزار DS و QSB در دسترس دارند با ما تماس بگيرند...
ديگه اينكه 15 تير ماه نامزدي خواهرمان مي باشد و ما هنوز لباس نداريم و در راستاي اسباب كشي كفگيرمان هم به ته ديگ اصابت نموده و لباس هاي قبلي هم كه چيز شده ... يعني با اظهار شرمندگي تنگ شده و مامان من چي كار كنم ؟؟؟
ديگه اينكه ما قبل از آمدن به اين خانه جهت رفع غرغرهاي آقاي پيجي درباره مبل ها ( مبلهاي ما كمي كپل بودند و وقتي يكي مي خواست روي كاناپه دراز بكشد! پشتي و دسته هايش به اطراف قل مي خورد ) مبل ها را داديم يك بنده خدايي ببرد و كمي حجمشان را كاهش دهد و پيش خودمان گفتيم نهايتش 100-150 مي گيرد كه مي ارزد ! دو هفته اي بي مبل بوديم تا مبل ها حاضر شد ! بد نشده اما ديگه مبلهاي كپلي من نيست ! 260 تومن هم پياده شديم كه با هزينه حمل 300 تومن شد و منو ببر و ...
به علت پياده شدن كه در بند پيش توضيح داديم هنوز نتوانسته ايم كتابخانه بخريم و كتابهايمان داخل كارتن مانده ! در خانه جديد فعلا انباري نداريم ! البته داريم ها ولي كمي تا قسمتي درب و داغون است! به همين دليل مجبور شديم حجم كثيري از كارتن خالي ها رو بريزيم دور و يك اتاقمان را فعلا به صورت انباري درآوريم تا بعد چه شود! پاركينگ هم چيزي شبيه خانه هاي فلسطيني هاست و بيچاره پيجي خوش خيال ماشين را كارواش برده و غافل از اينكه در اين پاركينگ سه سوت ماشين به صورت اولش بر مي گردد...
هر روز يه عالمه كبوتر مي آيند پشت پنجره ها و ما با صداي پايشان مي فهميم كجا نشسته اند و هي نگاهشان مي كنيم تا تلافي هشت ماه بي پنجره بودن را درآوريم ...
پ.ن 1:هر روز دهان ما آسفالت مي شود تا وبلاگ گيلاسي را باز كنيم ! البته مشكل از كامپيوتر من است كه با موسيقي وبلاگ گيلاس خانومي نمي سازد و صفحه را مي بندد ! خلاصه درگيريم ها ...
پ.ن 2: هر وقت يكي مي گفت ساروي كيجا فيلتر است تعجب مي كردم اما امروز براي من هم فيلتر شده ! من هر روز بايد يك وعده ساروي كيجا بخونم ! حالا چيكار كنم ؟؟
چند وقتيه كه احساسات متفاوتي رو تجربه مي كنم ... همه اين احساسات چيزي شبيه گم شدن است ... چيزي مثل تعلق نداشتن ... مثل نداشتن پناهگاه ...
وقتي بعد از عروسي رفتيم خونه كوچيك خودمون ... اين حس شروع شد! دقيقا رفتارم و طرز زندگيم طوري بود كه انگار توي هتل زندگي مي كنم ! راحت نبودم و سعي مي كردم وسايلم رو خيلي ريخت و پاش نكنم ... حتي كتابهام كه به جونم بسته است توي كارتن موند و هر روز منتظر بودم ... با خودم فكر كردم شايد چون اينجا مستاجريم اين حس رو دارم و مي خوام كه اسباب كشي برام راحت بشه ! ... در همين گير و دار مامان اينها خونه رو فروختن ... خونه اي كه من از يك سالگي اونجا بودم و همه حس هاي خوب و بد زندگيم به اونجا بر مي گشت ! خونه اي كه هميشه براي من تنها جاي امن دنيا بود ... بعد از اون حس تعلق نداشتن توي من بيشتر و بيشتر شد ... اما باز رويش سرپوش گذاشتم و گفتم مال خونه اجاره ايه ...
تا اينكه اسباب كشيديم به اين خونه ! اين خونه هم البته اجاره ايه اما چون صاحب خونه خاله پي جي است ممكنه ما هميشه مستاجرش بمونيم ... البته ممكنه ! به هر حال اينجا همون خونه ايه كه چهار سال پي جي به من نشون داد و گفت خونه مونه و ... اينجا پنجره هاي بزرگ داره ! كل شهر پيداست ! همه چيزش خيلي قشنگه ! وقتي وسايلم رو چيدم خونه خيلي فانتزي و خوشگل شده اما اون حس من نه تنها نرفته بلكه بدتر هم شده !
توي اين خونه نه تنها حس موقتي بودن دارم حس جديد ناامني هم بهش اضافه شده ! توي اين خونه راحت نمي خوابم ... سردرد هاي خيلي بدي دارم و از صبح تا شب هيچ كاري نمي تونم بكنم ! وقتي مي خوام شروع كنم به جمع و جور كردن انگار دارم خونه غريبه ها رو تميز مي كنم و براي همين دستم به هيچ كاري نمي ره ! شايد به نظر خيلي ها مسخره باشه اما من حتي توي خونه مامان اينها هم اون حس تعلق و امنيت رو ندارم ... هيچ جايي توي اين دنيا نيست كه به من احساس امنيت بده ... انگار هيچ جا مال من نيست ...
چند شبه خواب اتاق خودم رو مي بينم ! هر وقت يكي از من مي پرسه كه فلان چيز كجاست سريع ياد جاي اون چيز تو اتاق خودم مي افتم ... حتي ياد خونه قبلي هم نمي افتم و فقط اتاق خودم ... اتاقم خيلي وقته كه ديگه وجود نداره ! خيلي وقته كه اون خونه خراب شده و قراره جايش رو يه ساختمون خوشگل و امروزي بگيره ! اما اون اتاق هنوز هم براي من امن ترين جاي دنياست ... هنوز هم وقتي خوابش رو مي بينم صبح شنگول و سر حالم ...
پ.ن1 : تو پست قبل شايد نتونستم منظورم رو دقيق برسونم ! من از دست پي جي دلگير شدم اما خيلي زود كدورت بر طرف شد ... ناراحتي من از دوستام بود ! دوستايي كه براي تولد تك تك شون زنگ زدم ! تبريك گفتم و كادوهاشون رو هر طوري بود به دستشون رسوندم... ناراحتي من از خانواده پي جي بود كه براي تولد ريز و درشتشون رفتم و بهترين كادوهاي هر سالشون رو از من گرفتند ! همه ميدونستن كه اون روز تولد منه اما ما چون تازه اسباب كشي كرده بوديم و مبل هامون رو هم داده بوديم تعمير نميتونستيم مهموني بديم ... ولي يه تلفن زدن براي هيچ كس كاري نداره ! من خيلي آدم متوقعي هستم چون هر جا هر كاري ازم برميومده براي همه كردم ! هر جا تونستم هر كي رو تونستم شده با يه اس ام اس شاد كردم ! من منتظر بودم ...
پ.ن 2 : با اين حال و روز زار من و اين ناراحتي بابت تولدم و هزار و يك مشكل ديگه كه گفتن نداره ! پيجي هم گير داده كه بايد مهموني بگيريم و خانواده ام رو شام رو دعوت كنيم ! هر كي مي ره خونه نو همه مي رن ديدنش ! دليل نداره كه حتما دعوت كنن... من الان حوصله مهمون بازي ندارم ! تازه گاز هم نداريم و اگه شام دعوت كنيم بايد غذا از بيرون بگيريم ... هر كي مي خواد بياد ديدن خونه خب بياد ! ديگه دعوت كردن و شام دادن نداره ...
شبش وقتي رفتم توي تخت كه بخوابم ته دلم پر از ذوق بود ! مثل بچه هاي 4-5 ساله و كلي با خودم قرار گذاشتم كه تو سال جديد ، تو سال جديد زندگيم همه گذشته ها رو بريزم دور و بچسبم به چيزهايي كه مي خوام و از اين حرف ها ... بعدش هم با لبخند خوابيدم ! صبح كه چشمام رو باز كردم هنوز توي همه صورتم ذوق بود ... پي جي گفت بخواب اما بلند شدم ! گفتم الان مي گه ! اما نگفت ... خنديدم و رفتم توي آشپزخانه ... نون و كره و مربا و ناهار و ... همه چي رو آماده كردم و وقتي اومد روم به ظرفشويي بود و داشتم خيار پوست مي كندم و گفتم الان مي گه ! اما نگفت ... صبحانه اش رو خورد و مثل هر روز ظرف غذاش رو برداشت و خداحافظي و رفت ! بغض كردم و بغضم تركيد و چند تا قطره اشك ريختم و بعد گفتم مهم نيست...
رفتم سراغ موبايل و ديدم شراره اس ام اس زده و دوباره ذوق برگشت توي صورتم ... صداي زنگ موبايل رو زياد كردم و براي خودم آهنگ گذاشتم و شروع كردم به دل اي دل اي ... آقاي پي جي هم پس از رسيدن به محل كارشون و ديدن تقويم يادشون اومد و اس ام اس زدن و ما اما نتونستيم ببخشيم ...
بعد ديگه هيچ كي زنگ نزد ! هيچ كي اس ام اس نزد ! ساعت رو نگاه كردم ... نه صبح بود ! گفتم ملت كار دارن و باز منتظر شدم ... خيلي منتظر شدم ! ساعت 2 همه ذوقم رفته بود ! توي چشمام پر از اشك بود ! يعني هيچ كي ديگه توي اين دنيا نيست كه يادش باشه امروز تولد منه ؟؟ هي فكر كردم و ديدم چقدر ليست موبايلم پر از اسم آدمهاست ... ادمهايي كه اصلا منو يادشون نيست ! ساعت 3:30 مامان پي جي اس ام اس زد ! كفري بودم و پر از احساس طرد شدگي !
شب خونه مامان تولدانه داشتم ! پي جي جاي كيك ميوه اي تارت ميوه خريده بود و كادو و اين حرف ها! به همه خوش گذشت ... شب كه داشتم مي خوابيدم توي دلم گفتم امسال هم يكي از همون سالهاي مزخرف گذشته است ...
