|
روزانه های من
|
من خوبم ... خیلی بهتر از اون چیزی که فکر می کردم باید باشم ... کارم خوبه و من عاشقش هستم ... این چند وقت مجبور بودم کمی بیشتر از معمول کار کنم تا نشون بدم که کارم رو خوب بلدم ...اینجا تو شرکت باید انگلیسی صحبت کنیم و انگلیسی هم گزارش بدیم و من اصلا دستم به تایپ فارسی نمی ره و کلی بد عادت شدم و باید کی بورد رو نگاه کنم ...
طی چند روز آینده قراره یه قرارداد سه ماهه بنویسیم و از روز اولی هم که رفتم حساب می شه ... همه مدیران از من راضی اند و می رن و می آن و تشکر می کنن و این یعنی من رو ابرها پر می زنم ...
زندگی ما هم خوبه و مثل قبل ها ... کمتر درگیر می شیم و بیشتر از با هم بودن کیف می کنیم ... گاهی از متاهل بودن به شدت بیزار می شم و دلم می خواد برگردم به دوران گذشته و به خونه خودمون و به اتاقم و اونجا کار کنم و کار کنم و ...
دلم می خواد شیطنت کنم ... مثل یه دختر بچه .. مثل قبل ها اما همیشه این احساس زن بودن ، زن شدن و بزرگ شدن با منه و نمی گذاره از خطوط محدود زنانگی فراتر برم ...
حس دلتنگی عجیبی که برای اون خونه و روزهای گذشته دارم یه حس همیشگی و پایدار شده ... صبح ها باهاش بیدار می شم و عصر باهاش برمی گردم خونه ... در تمام طول روز دنبالمه و مدام بزرگ و بزرگ تر می شه و من در مقابلش ضعیف و ضعیف تر ...
خواستم بگم این دلتنگی لعنتی اما دیدم اصلا لعنتی نیست ... قسمتی از من و زندگی منه
سلام
ممنون از همه دوست هايي كه به من لطف داشتن
من خوبم و تا آخر اين هفته تكليفم روشن مي شه اما احتمالا موندني هستم
باز هم گفتم احتمالا چون ممكنه يه اتفاقي بيفته و منو از اينجا بندازن بيرون
اين دو هفته با اينكه خيلي كار بود اما اونقدر خوب بود كه اصلا دلم نمي خواد از اينجا برم
برام دعا كنين
وبلاگ هاي قشنگتون رو خوندم اگه نظر نذاشتم به دليل كمبود وقت بوده...
پ.ن۱ : شراره مهربونم مرسي كه به فكرم بودي و تلفن كردي و ببخشيد اگه نشد مفصل باهات حرف
بزنم