|
روزانه های من
|
خسته ام
از خودم و همه چیز اطرافم
با پی جی حرف زدم
شاید مشکل اون نیست
منم
منم که پر از بهانه و بی میل به این زندگی ام
تا دیروز فقط به جدایی فکر می کردم اما الان به بعد از جدایی هم فکر می کنم
تنها تر از اینکه الان هستم
برای دکتر روان پزشک وقت گرفتیم
هم من و هم پی جی
تا چه شود
پ.ن : سارا این جین کوک عزیزم هر چی دنبال ایمیلت گشتم پیدا نکردم ... باید باهات حرف بزنم بذار به حساب به هم ریختگی این روزها که شماره ات رو پیدا نمی کنم ... بهنوش عزیزم شماره شما رو هم پیدا نمی کنم ... دیشب هر چی فکر کردم یادم نمی اومد که کتاب حمید مصدق رو دارم یا نه ... مغزم رفرش شده ...
نمي دونم توي اين زندگي كوفتي چه خبره ... واقعا چه خبره ؟ همه ديوونه شدند يا من دارم نابود مي شم و اين صداي خرد شدن استخوان هاي تنمه كه نمي ذاره آروم بنشينم و هي هر روز سعي مي كنم تكه هاي اين زندگي رو وصله پينه كنم و به هم بچسبونم ... خدايي چرا اين قدر مضحك تلاش مي كنم ؟ ما به آخر رسيديم ... تار و پود زندگيمون جدا تر از اونه كه بشه به هم چسبوند ... تو گور زندگي ما هيچ مرده اي نخوابيده ... ما هم ديگه رو نمي فهميم ... راه ما با هم يكي نيست ... دغدغه هامون يكي نيست ... واسه هم ساخته نشديم ... از اولش هم اشتباه بود ... اين آدم لنگه من نبود ... خودم مي دونستم ... از اول مي دونستم ... اما انگار لج كرده بودم ... با خودم و با زندگي ... حالا هم هي نشستم و سعي مي كنم پازل تكه پاره هاي زندگي رو بچسبونم ... خيلي تكه هاي زندگيم گم شدند ... هر دو تلخ و داغونيم ... حوصله نداريم ... دلمون مي خواد از هم دور بشيم ... دلمون فاصله مي خواد ... بهم مي گه يه چند روزي برو خونه مامانت ديگه ... اه ...
نمي خوام برم ... حوصله نصيحت ندارم ... خودم پرم از پند و اندرز ... خواهرم نامزد داره ... نامزدش مي آد و ميره ... زنگ مي زنه ... من تو اون خونه جايي ندارم ... كجا برم ؟
مي خواد تنها باشه ... با من حرف نمي زنه ... باهاش حرف نمي زنم ... هر روز دور و دورتر ... خداحافظ ملوسك چشم عسلي من ...
دلم مي خواد برم يه جاي دور دور دور ... دوست دارم تنهات بذارم ... حالم از اخبارهاي تلويزيون به هم مي خوره ...
يكي از همكارم با مدير به مشكل خورده و هي پيش من گله مي كنه ... يكي ديگه هر روز توي خودش يه درد تازه كشف مي كنه و تنها جاييش كه تا حالا درد نكرده انتهاي پانكراسشه كه اونم فردا درد مي گيره ... همه اش مي ناله ... يكي ديگه داره از زور چاقي مي تركه و هر روز به من مي گه چقدر چاق شدي ... مديرم مثل ديوونه ها حرف مي زنه و هر چي جوابش رو نمي دم بدتر مي شه ... كار دارم ... يه عالمه كار كه روز كمتر كه نمي شه بيشتر هم مي شه ...
خونه ام نا مرتبه ... كثيفه ... دلم مي خواد جمع و تميز باشه ... اما وقت نمي كنم ... دلم مي خواد كيك بپزم و تو همه خونه بوي كيك بياد ... توي يه خونه تميز و خيلي قشنگ ... اما نمي تونم ... هيچ انگيزهاي منو به سمت جمع كردن و تميز كردن نمي بره ... براي چي ؟ براي كي؟
دلم مسافرت مي خواد ... دريا مي خوام ... گردش مي خوام ... امانمي تونم برم ... پول ندارم ... وقت ندارم ... كسي رو ندارم كه باهاش برم ...
دلم يه بغل مي خواد ... يه بغل مردونه ... يه بغل بزرگ ... يه مرد كه به حرفهام گوش بده ... نوازش كنه و اشك هام رو پاك كنه ... يه مرد كه توي بغلش جا بشم .... گم بشم ... خدايا ... مردم از تنهايي
مي كشم خطي رو تقويم ... كه گذشت يه روز ديگه ... روزي بيهوده هدر شد ... يه ندايي داره مي گه
پاییز دوست داشتنی من باز با طنازی تمام از راه رسیده ... فصل خوب خاطره ها و خوشی ها و خوش بودن ها ... فصل خوب گریه های یواشکی و عشق های پر و پیمان و دلم برات تنگه های ممتد... فصل وصل شدن ... فصل جدا شدن... فصل نرسیدن ... جا ماندن ... باران های تند و گریه های زیر باران... با هم بودن ... بی هم بودن... خواستن و پس زدن... نخواستن و لج کردن...
آی پاییز ... پاییز ... چند سال پیش شروع سر خوشی بودی و حالا پر از غم های کهنه و زخم های باز و درد و درد و درد ... انگار صدها سال است که وقتی می آیی دیگر کودک نمی شوم ... فقط بغض می کنم... بغضی پر از درد... پر از سرخوردگی ... پر از تنهایی ...
باران هایت هم دیگر نوید شادمانی نیست ... فقط یادم می آورند که چقدر تنهایم
تنهای تنها
گاهی به خود آن وقت هایم حسودیم می شود .. به آن ماریلای پر از خنده و خوشی ... پر از فکر های خوب ... پر از زندگی ... حالا حالم از خودم به هم می خورد ... این قدر غمگین ... این قدر بی برنامه و تنبل ... کجای این دنیا جا مانده ام ؟
دلم می خواهد خیلی بنویسم ... از همه چیز اما این چشمهایی که پنهان و آشکار دنبال کشف لحظه های خصوصی اند ... مانعند ... نمی گذارند...
بگذارید هواری بکشم ...
چی بنویسم بعد از این همه مدت
خوبم
کارم خوبه و مسئولیتم زیاد. دیگه خیلی وقت نمی کنم به خودم و پی جی و رابطه نصفه و نیمه مون فکر کنم اما راضیم ...
توی زندگی کلا از هر چی بدت بیاد سرت می آد ... منم همیشه از جمله "به تو مربوط نیست " خیلی بدم می اومده اما متاسفانه این جمله یکی از تکه کلام های همیشگی پی جی و ورد زبونشه...
هیچ وقت دلم نمی خواسته زندگی مشترکم این همه نا مشترک باشه اما حالا تقریبا از هم جداییم ... با هم خوبیم ... می گیم و می خندیم اما هیچ تصمیم مشترکی هیچ وقت نمی گیریم ... مشورت نمی کنیم و کلا زندگی هر کس به خودش ربط داره ... تازگی ها هم که نداهایی به گوش می رسد مبنی بر اینکه خانواده هر کس هم به خودش ربط داره ... کادوی تولد و عروسی خانواده هر کس به خودش مربوطه ... مهمونی ها همین طور
دوست ندارم اینو بگم اما متاسفم از اینکه مردی که فکر می کردم تنها آدمی تو دنیاست که می تونم باهاش شریک باشم حالا فقط یه هم خونه است ...