تبليغاتX
دنیای ماریلا
روزانه های من

اول ممنونم به خاطر این همه محبت خالصانه همه که نگرانم بودن و به فکرم

بعد اینکه ما دوباره رفتیم دکتر

یه دکتر خوب که رها (ستایش) عزیز معرفی کرده بود ... تصمیم گرفته بودم که به همه دکترهای معرفی شده زنگ بزنم و وقت بگیرم و بعد بینشون انتخاب کنم اما همین دکتری که رفتیم به حدی خوب بود که قرار گذاشتیم پیش همین بریم

برای هفته بعد هم باز وقت داریم ولی این دفعه جدا جدا ...

یک دکتر کاملا حرفه ای بود و بسیار با حوصله و در عین حال خیلی باهوش ... هیچ چیز یادداشت نمی کرد اما همه چیز یادش می موند ... هم من و هم پی جی ازش خوشمون اومد ... خیلی امیدوارم که کمکمون کنه ...

دوست ندارم این طور زندگی رو ... الان فقط داریم روزها رو می گذرونیم بدون هیچ تفاهمی ... بدون هیچ عشقی ...

تا حالا شاید واقعا نمی خواستم زندگیم رو به راه بشه اما حالا می خوام ... خیلی هم میخوام ... میدونم که پی جی هم می خواد ... میدونم که دوستم داره ... ما فقط بلد نیستیم چطور زندگی کنیم ... یاد می گیریم ... مطمئنم ...

امروز از صبح مریضم ... سرما خوردم و تنم درد می کنه اما اومدم سر کار چون خیلی کار داریم ... دلم رختخواب می خواد ...

 

پ . ن : به همه وبلاگ های قشنگتون سر می زنم ... هر روز ... وبلاگهاتون رو باز می کنم و نوشته های قشنگتون رو می خونم ... نمی تونم براتون نظر بذارم و دلم برای کامنت گذاشتن تنگ شده ... امیدوارم همیشه صفحه های قشنگتون پر از نوشته های شاد باشه ....

 

+  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 | 3:48 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

امروز از آن روزهاي خاطره باران  بود ... باران خاطره هاي وبلاگ هايي كه همه را مثل بچه هاي نارس رها كردم ... خيلي ها را پاك كردم تا به خيال خودم فراموششان كنم ... اولين وبلاگي كه شروع كردم يك صفحه بنفش داشت ... فكر كنم قالبش هنوز توي پرشين بلاگ باشد ... سال 81 بود ... وقتي شنيدم جايي هست كه مي شود خاطره ها را نوشت و بقيه هم بيايند و بخوانند و تازه نظر هم بدهند در ذهنم كولاكي شد ... عاشق نوشتن بودم و رفتم و يكي از آنها را براي خودم ساختم ... ساختنش سخت نبود ... نوشتنش هم سخت نبود ... آنقدر آن روزها درگير عشقي ماورايي بودم كه حرف زدنم هم شعر شده بود ... سخت ترين قسمتش انتخاب اسمش بود ... چند بار چند تا اسم گذاشتم و هي پاك كردم ... راضي نمي شدم به هر چيزي ... آنجا خانه من بود بايد اسمش خيلي زيبا مي بود ... اسمش را گذاشتم " وقتي تو با من نيستي ، از من چه مي ماند ؟ " خيلي رمانتيك بود ... پر بود از همه احساس هاي قشنگ يك دختر 18 ساله ... خدايا فقط 18 سالم بود ... آن صفحه بنفش عاشقانه ترين شعرها و نوشته هاي مرا مي بلعيد و شايد روزي سه چهار بار مي نوشتم ... اصلا انگار جنون نوشتن داشتم ...

تا اينكه همه آن روياها رفتند ... آن خانه را رها كردم ... اصلا پاكش كردم ... حتي نوشته هايش را هم نگه نداشتم ... نمي خواستم يادم بماند ... مي خواستم بروند ... همه بروند ... همه آدم هاي آن روزها را گذاشتم كنار ... براي هر كدام نامه اي يا اسم ام اسي يا در نهايت تلفني زدم و گذاشتمشان كنار ... شروعش به همين راحتي بود اما دردش هنوز هم هست ... هنوز وقتي يادش مي افتم سينه‌ام تير مي كشد و چشمم تيره مي شود ... بارها خودم را لعنت كردم براي پاك كردن آن صفحه و كنار گذاشتن آن آدم ها ... اما ديگر خيلي دير بود ... بازي تمام شده بود و چراغ خاموش و بايد فراموش ميشد ...

اولش خواستم ديگر ننويسم اما پي جي كه آن روزها شاهزاده سوار اسب سفيد بود و آمده بود تا دخترك مفلوك هميشه گريان را نجات دهد گفت بنويس ... دوباره شروع كردم با يك صفحه آبي رنگ و شاد به اسم دست نوشته ها ... قالبش را خودم ساختم و آنقدر قشنگ بود كه روح آدم پر مي زد براي نوشتن ... اما انگار دستم خشك شده بود ... نوشتم اما به دل خودم هم نمي نشست ... يادم نيست اين بار چرا وبلاگ را پاك كردم ... شايد چون خيلي دوستش نداشتم دلم خواست برود براي خودش بميرد و آنقدر برايم مهم نبود كه درست هم يادم نمي آيد آدرسش چه بود ...

بعدش يك صفحه سياه ساختم براي خودم ... از سال 82 نوشتمش و با بي دقتي قسمتي از آرشيوش را پاك كردم اما از اوايل 83 همه نوشته هايم را دارم ... هنوز عاشق آن صفحه سياهم ... اسمش را نمي گويم چون هنوز هم گاه گاهي كه خيلي دلتنگ مي شود مي روم آنجا مي نويسم و از قالب سياه و موسيقي اش كيف مي كنم ...

بقيه اش را ديگر همه مي دانند ... چند باري خواستم از آن صفحه سياه فرار كنم اما آنجا خود خودمم ... بي آنكه مجبور باشم پشت كسي پنهان بشوم و يا صورتم را با دست بگيرم ... آنهايي كه آنجا را مي‌خوانند كمند اما همه خود خود مرا مي شناسند ... با من بزرگ شده اند ... با دخترك 19 ساله اي كه امروز زن زندگي و كار است بزرگ شده اند ... درد آشنايند ...

همه اين ها را نوشتم كه بگويم امروز پنجمين سالگرد وبلاگ نويسي ماريلا است ... هر چند كه صفحه بنفش روياييش با خاطره هاي خاك گرفته همراه شده ...

+  دوشنبه چهاردهم آبان 1386 | 1:23 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

بهتر از قبلم ... حداقل اونقدر بهتر هستم که عاقلانه فکر کنم ... از طلاق خوشم نمی آد ... این یکی از اون چیزهایی است که همیشه بهش ایمان داشتم ... دلم نمی خواد وقتی زندگی ام رو با این همه زحمت به جایی رسوندم و یه عالمه برنامه برای بعد دارم یه دفعه خرابش کنم ... گاهی خیلی دوست دارم تنها باشم و گاهی نه دلم می خواد حتی فقط یک جسم ، اما کنارم باشه

رفتیم پیش دکتر ... من خیلی خوشم نیومد ... حتی نتونستم بهش اعتماد کنم و راحت حرف بزنم ... بزرگترین مشکل این بود که روان پزشک بود نه روان کاو یا روان شناس و مشاور و از اول سعی در پیدا کردن یه ناراحتی روانی تو ما دو تا داشت ... بدون هیچ تست یا تحلیلی به این نتیجه رسید که هر دو افسرده هستیم و قرص داد که هر دو بخوریم ...

می دونم که قرص ها عوارض زیادی دارن و برای همین هم اصلا نسخه رو نگرفتیم ... شاید بریم پیش یه مشاور بهتر ... کسی پیشنهادی نداره ؟

این چند وقته سعی کردم روحیه خودم رو تقویت کنم و اجازه ندم ضعف عصبی و جسمانی پایه های زندگیم رو سست کنه ...

رفتم برای خودم خرید ... همکارام رو دعوت کردم خونه مون ... خونه رو تمیز و مرتب کردم ... به خودم روحیه می دم و سعی می کنم پی جی رو هم تو شادی خودم شرکت بدم ... یه شب نشستم و سیر گریه کردم و از همه چیزهایی که اذیتم می کرد باهاش حرف زدم ...بهش گفتم کجا ها رو اشتباه کردیم و چرا بعضی کارها رو نکردیم و ...

هنوز گاهی تلخ می شیم اما دارم سعی می کنم بعضی جاها بی تفاوت باشم و بعضی وقت ها به خودم یه حالی بدم که روحیه ام عوض بشه ...

از لطف همه ممنونم ... فکر کردن به جدایی این روزها باعث می شد تازه درک کنم که چقدر از تنها موندن می ترسم

 

 

+  سه شنبه هشتم آبان 1386 | 3:54 بعد از ظهر |  ماریلا  |