|
روزانه های من
|
بارون می آد جر جر ...
صبح دلم می خواست خونه باشم ... دلم کار نمی خواست ... دلم حتی سرمای خیابون رو که همیشه برام لذت بخش بوده نمی خواست ... یادمه ساروی کیجای عزیزم یه بار یه پستی نوشته بود با عنوان اگه الان خونه بودم ...
منم اگه الان خونه بودم یخچال رو تمیز می کردم ... منظورم توی یخچاله ها ... همه رو با رافونه پاک می کردم و طبقه های شیشه ای رو هم با آب داغ و مایع ظرفشویی می شستم ... بعدش ایوان رو جارو می کردم ... بعد لباس هایی مه صبح ریختم تو ماشین و اومدم رو پهن می کردم و یه سری لباس جدید می ریختم توی ماشین و خلاصه کل خونه رو می کردم مثل دسته گل ... دلم می خواد خونه باشم ...
من از انجام کارهای خونه اصلا خسته نمی شم ... عاشق آشپزی و تمیز کردن خونه ام .... کاش الان خونه بودم ...
تعداد گشت های ارشاد تازگی ها توی خیابون زیاد شده ... همه سعی دارن ما رو ارشاد کنن ... البته من از وقتی اینجا استخدام شدم خیلی ارشاد شدم ها ... هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم مقنعه ام رو به این محکمی سرم کنم ...
دلم می خواد زودتر خرید های تولد پی جی را انجام بدم اما پی جی این هفته باید بمونه اضافه کاری اجباری برای آدیت ... لیست خرید ها رو نوشته ام و به لیست غذا هم بورانی و خوراک سوسیس رو اضافه کردم و آش جو هم درست نمی کنم چون هم خیلی کار داره و هم خیلی ظرف بی خودی کثیف می شه ...
صبح 5 بیدار شدم و برای امروز ناهار پی جی مرغ گذاشتم بپزه و دوباره رفتم خوابیدم ... خواب دیدم بیدار شدم که برم زیر مرغ رو خاموش کنم . اما سقف آشپزخونه اومده پایین و پنجره کنده شده و ... خیلی وضع بدی بود و من این وسط فقط داشتم به تولد پی جی فکر می کردم ... نمی دونم تعبیر خوابم چیه و خیلی هم از خوابی که دیدم ترسیدم ... وقتی بیدار شدم رفتم زیر مرغ رو خاموش کردم و از اینکه آشپزخونه هنوز سر جاشه کلی ذوق کردم ....
چند روز پیش تو روابط خودم و پی جی دقیق شدم و دیدم بیشتر مشکلاتمون برای اینه که پی جی خیلی مغروره و اصلا انتقاد پذیر نیست .... مثلا وقتی بهش می گی فلان کارت اشتباهه زود موضع میگیره درست برعکس من که اول در موردش فکر می کنم یا از طرف می خوام که دلایلش رو بگه ... این غرورش در مورد خانواده اش هم هست ... مثلا وقتی من از دست یکی از افراد فامیلشون ناراحت می شم و اینو می گم زود دفاع می کنه یا شروع می کنه خانواده ما رو مسخره کردن و ... این کارش منو ناراحت می کنه و باعث می شه دیگه خیلی چیزها رو بهش نگم ... مشکل دیگه ای که دارم اینه که پی جی فکر می کنه هنوز یه نوجوانه و شرایط سنی و موقعیتی رو که داره درک نمی کنه .... مثلا توی مهمونی های خانواده اشون کنار پسر خاله اش که مجرده می شینه و سرش رو گرم می کنه به موبایل و این حرف ها ... خواهرش هم با دختر خاله اش گرم می گیره و مامانش هم می شینه به صحبت با خواهرهاش ... این وسط تنها کسی که می مونه با من یه بچه 9 ساله است که همه اش باید باهاش نقاشی بکشم و به حرف هاش گوش بدم .... یکی از پسرخاله های پی جی تازه ازدواج کرده و توی مهمونی از کنار خانمش تکان نمی خوره و تازه خواهرش هم همه اش مراقبه که نکنه عروسشون تنها بمونه ... می دونم که اون چون تازه وارد این خانواده شده همه هواشو دارن اما هیچ کس هیچ وقت با من اینطوری نبود ... شاید پیش خودتون فکر کنین که چقدر مسائل رو پیچیده می کنم اما باور کنین تکرار شدن اینها برای 4 سال خیلی عذاب آوره ... یعنی از وقتی که اون بچه فسقلی هنوز مدرسه نمی رفت تنها کسی بود که منو تحویل می گرفت ...
امیدوارم یه روزی پی جی متوجه بشه که چقدر این کارهاش منو اذیت می کنه و اینو بفهمه که صبر آدم بالاخره تموم می شه
پ.ن : به همه دوستانی که آدرس و شماره تلفن دکترم رو خواسته بودن :
دکتر داوود شریفی ، شریعتی – خیابان جلفا – کوچه پاکروان – پلاک 20 – مرکز مشاوره پناه
تلفن : 22868699
وقتي چند وقتي از آخرين نوشته مي گذره ديگه نوشتن سخت مي شه ... دلتنگ روزهايي هستم كه از 7 تا 9 صبح مشغول وبلاگ گردي و وبلاگ خوني و وبلاگ نوشتن بودیم و اساسي حالش را مي برديم و كيفور بوديم ...
حال همه ما خوب است ... هم من خوبم و هم پي جي ... دكترمان هم خيلي خوب است ... مشاوره هم همچنان ادامه دارد ... بعد از نوشته آخر چند روزي توي خونه بودم و اونقدر مريض و ضعيف و درمانده كه حتي ظرف ها را هم مادرم آمد و شست و يك ليوان تميز نداشتيم ...
بعدش كلا چند وقتي خيلي ضعيف بودم و از كار كه برميگشتم حالم در مايه هاي مگس پيف پاف خورده بود و نه كار از دستم بر مي آمد و نه هيچ چيز ديگر ...
تنها مي ماند يك جمعه براي ما كه زمان استراحتمان بود و زمان نظافت كه هر شب جمعه مادر محترم جناب پي جي تلفن مي كردند كه ناهار در خدمت باشيم و ما هم مطيع مي گفتيم چشم ... اما جمعه قبل گفتم نمي آييم و شب مي آييم و از صبح كوزت وار خانه را رفتم ( به ضم ر) و همه جا شبيه بلور شد اما اين جمعه باز به خانه دايي پي جي دعوت شده ايم و بايد هم برويم ... زشته آقا ....
از اين حرف هاي خاله زنكي هم كه بگذريم باز مي رسيم به خودمان كه خوبيم ... شنبه دو هفته قبل رفتيم سينما ... فيلم خارجي كابوس كه من خيلي خوشم آمد و پي جي هم مي گويد كه فيلم را نفهميده و تعريف هم نمي كنم كه خودتان برويد سينما و حالش را ببريد ...
جمعه هفته بعد هم براي پي جي تولد گرفته ام و كليه اقوام و خويشان را دعوت كرده ايم به صرف شام شامل كشك بادمجان ماريلا پز فرد اعلا ، سالاد الويه و احتمالا ماكاروني و خوراك مرغ و قارچ و شايد تنا سالاد و آش جو هم بگذاريم و سالاد كاهو و كلم هم كه مخصوص سر آشپز و هميشه موجود است و خواهشمنديم هر كس غذايي در اين مايه ها بلد است كه مي توان در حجم زياد و وقت كم آماده كرد دستورش را براي ما بنويسد ...
امروز هم به همراه خواهر و مادرمان رفتيم و براي همسرمان كادوي تولد خريديم و حساب بانكي خود را منفجر ساختيم و حالا چه كنيم كه تا 30 آذر نه حقوق گرفته ايم و نه آهي در بساط داريم و يك عالمه مهمان هم داريم خدا عالم است ....
توي شركت اينترنت پر سرعت داريم و امكان استفاده آزاد و بي قيد و شرط براي همه ... اما آنقدر كار داريم كه من حتي زمان ندارم ايميلم را چك كنم يا حداقل كامنت هاي وبلاگم را ... خانه هم كه وقتي مي رسم مي روم سر تهيه شام و جمع و جور و خلاصه هزار چيز ديگر ... دلم خيلي مي خواهد كه مثل قديم ها تند تند بنويسم اما وقت نمي شود كه نمي شود ...
از همه دوستاني كه لطف كردند به ما يك عالمه ممنونيم ... مرتب پيش مشاور مي رويم هزينه اش كمي سنگين است اما ارزشش را دارد ...تازگي ها فهميده ام كه نمي خواهم پي جي را از دست بدهم ... مي دونم كه بايد بيشتر تلاش كنيم ... قدم اولمان كه خوب بوده ... اميدوارم به همين خوبي ادامه بدهيم...
از وقتي خواندم كه ملودي و طوطيا و چند تا ديگه از خانوم هاي وبلاگستان در آستانه مادر شدن هستند خيلي هوس يه ني ني قلنبه كرده ام ... اما فعلا شرايط از هيچ نظر جور نيست .... خدا كنه شرايطمون خيلي زود جور بشه ...