|
روزانه های من
|
امروز هم یکی از روزهای خوب خداست ... مثل هر روز صبح موبایلم زنگ زد ... زنگش رو گرفتم و خوابیدم ... بعد پی جی صدا زد : بیدار شو ! مثل هر روز غر زدم خوابم می آد ... فکر کردم بهش بگم تو برو و من نیم ساعت بیشتر می خوابم ... بعد یادم اومد که می خوام سر راه گوجه فرنگی بخرم تا با نهار ظهر بخورم و یادم اومد که فقط 2 تا گوجه می خوام و باید بقیه گوجه های گرون رو بذارم توی ماشین تا تو شرکت تموم نشه و بیدار شدم
سه تا کتلت گذاشتم توی یک ظرف و فکر کردم سهم امروزم فقط یک کتلته و بعد فکر کردم سه تا می برم که اگر کسی خواست بتونه یک لقمه بخوره .... نون هم برداشتم .... صورتم رو شستم و لباس پوشیدم و از خونه اومدیم بیرون ...
وقتی رسیدم شرکت فقط یکی از کارمندان فروش اومده بود و آبدارچی ... برای خودم یک قهوه درست کردم و با دو تا بیسکویت خوردم تا مدیر فنی اومد و منشی اومد و ... رفتم بیرون و اجاره خونه و قسط وام رو به حساب واریز کردم ... به مادر پی جی زنگ زدم و قیمت ماشین ظرفشویی رو پرسیدم ... به مامانم زنگ زدم و باز هم همون رو پرسیدم ... کمی با مسئول تدارکات و مترجم شرکت گپ زدم و حالا اینجا نشستم .... بیکار ... مدیرم نیومده ... رفته سفارت انگلیس ویزا بگیره ... هفته پیش با خانواده کیش بود ... چند هفته قبلش فرانسه ... مهم نیست ...
از اینکه مجبورم بیام سر کار اذیت می شم ... از این که باید به حرف این آدم های تازه به دوران رسیده بیسواد گوش کنم ناراحتم ... هفته پیش مریض بودم ... خودم می دونستم که بیشترش عصبیه ... یک عالمه آزمایش دادم و نتیجه همونی که قبلا هم بود ... کم خونی شدید ... خودم می دونم که این علت مریضی ام نبود ... خودم می دونم
نشسته ام اینجا و دارم تند و تند می نویسم ... کارهای عقب مونده زیاد دارم ... بیشتر از یک ماهه که پیش مشاور نرفتیم ... تولد پی جی خیلی خوب برگزار شد با یه عالمه غذا و یه عالمه مهمان و یه عالمه خستگی برای من ... اما دیدم که خوشحال بود و این خوشحالی برام مهم بود و دیگه هیچی اهمیت نداشت ...
خونه ام خیلی بهم ریخته شده و وقت ندارم تمیزش کنم ... راستش حوصله تمیز کاری هم ندارم اما هر روز به خودم امیدواری می دم که امروز همه جا رو جمع می کنم و لباس ها رو می شویم و جارو می زنم و ...
این چند وقتی که آپ دیت نکردم فقط یک دلیل داشت ... دیگه نمیخواستم بنویسم ... اما امروز دیدم که ننوشتن باعث می شه تمام این حرف ها توی روح آدم رسوب کنه ... روحم سنگین شده بود ... خواستم خالی بشه ... همین