تبليغاتX
دنیای ماریلا
روزانه های من
تا اطلاع ثانوي تعطيل مي باشد
+  دوشنبه هفدهم تیر 1387 | 11:38 قبل از ظهر |  ماریلا  | 

وقتي  2 هفته از نوشته قبلي مي گذره ديگه دست و دل آدم به نوشتن نمي ره چه برسه به يك ماه و نيم .... مخصوصا اگه خيلي اتفاقات زيادي افتاده باشه ...

در جمع حال ما خوب است ، سرمان مثل هميشه شلوغ  است و مثل هميشه همه كارها را به فرداهاي دور مي اندازيم

1-   مكه خوب بود ... شايد فيزيك باعث نزديكي روح به خدا نشود اما نمي دانم آنجا چطور است كه انگار خدا كنارت نشسته ... خداي مكه خداي ترسناك و غريب ملا ها نيست ... مهربان و نزديك است و انگار دستش را هر دور كه طواف مي كني روي سرت مي كشد كه احساس نكني غريبي و تنهايي ... به خانه اش كه تكيه مي دهي و پرده را كه مي گيري توي دستت انگار توي بغل مادرت نشستي و بي اختيار هاي هاي گريه مي كني و درددل مي كني و همه غصه هاي هزار سال مانده روي دلت را مي گويي و خلاص مي شوي و سبك مي شوي و پر مي زني ... ادامه نمي دهم تا خودتان برويد و ببينيد

2-   قبل از اينكه برويم مكه (يعني دقيقا 1 ساعت قبل از حركت به فرودگاه) نتايج كنكور فوق را اعلام كردند ... رتبه ام بد نشده و خواهرم در زماني كه نبودم برايم انتخاب رشته كرده و خلاصه اميدوارم كه قبول شوم

3-   بعد از اينكه از مكه برگشتيم ، فهميديم كه جشن پرشين بلاگ است و خيلي دلمان خواست كه برويم ... رفتيم و يك عدد از  اين درخواست ها پر كرديم منتها با نام آن يكي وبلاگمان كه 5 سالي هست مي نويسيم ... اما باز هم اميدوار نبوديم تا اينكه زنگ زدند و كلي هم به ما حال دادند كه جزو وبلاگ هاي قديمي هستيد و قدمتان سر چشم و اين حرف ها و ما هم رفتيم ... ساعت 3:30 رسيديم و سالن خالي بود اما خودمان رفتيم عقب نشستيم كه مثلا همه سالن را ببينيم ... ساروي كيجا و شري مامان سامي را ديديم و ديگر هيچ ... حتي گيلاس را هم نديديم ...

4-   تولدمان را امسال جشن نگرفتيم اما كادو گرفتيم ... پي جي يك عدد عطر هالوين براي ما خريدند كه دستشان درد نكند ... روز زن هم يك عدد ربع سكه دادند كه جيبشان هم درد نكند ...

5-      نمايشگاه IPAS بود و ما هم بوديم و سرمان هم شلوغ بود و ...

6-      وبلاگ برنامه ريزي را مي نويسيم بلكه كمي كارهايمان روبراه شود

7-      23 تير نامزدي خواهرمان است ... هنوز لباس نداريم و موهايمان هر تكه اش يك رنگ است و كفش نيز مورد نياز است و ....

8-   از آنجايي كه اجاره خانه به شدت زياد شده و حقوق ما زياد نشده اسباب كشي مي كنيم... خانه ای که می رویم کوچک است و وسایلمان جا نمی شود  .... در همين راستا مجبوریم مبل و ميز ناهارخوري و بوفه و ميز آشپزخانمان را بفروشيم ... نصف قيمت ... هر كس خواست بگويد ... عكس هايش هم همين زير است ... مبلمان یک ست کامل است که پارت سه نفره آن در عکس نیست ... میزناهارخوری ۸ نفره است ... مبلمان یک عدد میز جلوی مبل و دو عدد عسلی دارد ... بوفه چراغ دار و دارای محل تلویزیون و دی وی دی و ... است  

مبلمان و بوفه

ميز ناهارخوري

ميز آشپزخانه

9-      ما برويم دوزار كار كنيم تا همين شندرغاز را هم قطع نكرده اند ...

 

بعدا نوشت : من مبل و بقیه وسایل را می فروشم چون توی خانه جدید جا نمی شود و یک نیم ست بعلاوه یک میز کوچک ۴ نفره خواهم خرید ... نه روی زمین می شینم و نه می خوام پولوشو کاری کنم ...منم خیلی مبل هامو دوست دارم و نوشتم مجبورم فقط واسه همینه که جا نمی شه... خیلی بد نوشتم آیا ؟

+  یکشنبه نهم تیر 1387 | 10:43 قبل از ظهر |  ماریلا  |