تبليغاتX
دنیای ماریلا
روزانه های من

خيلي وقته كه با خودم كلنجار مي رم كه بنوسم و ازاين درد خودمو خلاص كنم اما اين حس مخفي كردن و لبخند زدن هميشگي من ، زن ايراني ، هنوز هم نمي ذاره راحت و از ته دلم بنوسم و با دردم بجنگم و يا مغلوبش كنم و يا فراموشش....

وقتي ديگه ننوشتم ته دلم پر بود از اميد ... خودمو دلمو آماده كرده بودم ... همه فكرم شده بود... همه كتاب هايي كه مي خريدم و همه مقاله هايي كه مي خوندم و همه حرف هايي كه مي زدم حول و حوش دو كلمه بود .... مادر شدن

با پي جي كلنجار مي رفتم و ته دلم مي گفتم وقتي بياد و تكون بخوره ديگه بهانه نمي گيره

نمي خواست كه بياد اما من با همه ذرات وجودم مي خواستمش و گفت كه مي ذاره مادر بشم

اگه هنوز همون آدم قبلي باشم مي گم خدا نخواست واگه ايني باشم كه چند روزه دارم باهاش زندگي مي كنم مي گم از نظر علمي احتمالش در هر دوره فقط 25 درصده و تا 6 ماه هم خيلي طبيعيه

به هر حال ماه اول كه نيومد خيلي غصه دار شدم ... هر چه اشك داشتم ريختم و زمين وزمان را بهم دوختم

ماه بعد همه چي رو دقيق تر زير نظر داشتم

كلافه بودم اما اميدوار هم بودم و همه چي خوب پيش رفت تا اينكه هي پشت هم تست ها منفي شد و خبري هم از زنانگي با نظم و قاعده من نشد و آزمايش هم گفت كه نيست

واقعيت اين بود كه از نبودنش ناراحت نشدم و شايد يه كمي هم خوشحال شدم

پيش خودم فكر كرده بودم اصلا چرا مي خواستمش و اگر بود زندگيم چه جوري مي شد و بعد يه كمي شك كردم كه واقعا مي خوامش ... بزرگترين دليلي كه براي خواستن خودم پيدا كردم ترس از نداشتنش بود

ده روز جهنمي رو گذروندم ... روزهايي كه هر ساعت تو دستشويي بودم و براي خودم خيلي خيلي نگران و براي بودنش نگرانتر ...

تا يه روز كه كار از سر و كله ام بالا مي رفت و داشتم با مدير هتل سر قيمت اجاره سالنشون براي سه روز كلاس آموزشي چونه مي زدم و مدير منو نگاه نمي كرد و قرآن مي خوند و وسط آيه ها هم مي گفت كه قيمت ثابته و دست اون نيست و اونجا دولتيه ... درد بهم ثابت كرد كه نيست

ته دلم خوشحال شدم و بعدش احساس عذاب وجدان كردم كه اگر مي خواستمش حتما بود ... حالا 10 روز از اون روز گذشته و اون درد لعنتي هنوز با منه و دكترها براي ماه رمضان رفته اند دنبال گشت و گذار و هيچ جا سونوگرافي وقت نمي ده تا وسط هاي مهر و من درد دارم

حال و روزم كه خراب است و درد هم كه امانم را بريده و طوفان جديدي هم زندگي ام را در هم پيچانده و كلا مستاصل شده ام

 

ديشب به پي جي گفتم خدا خواست كه نباشد و اين روزها جاي دو نفر مصيبت نكشم

تا هفته پيش مي دانستم كه آينده ام چطوري هست يا حداقل مي خواهم كه چطوري باشد و چه كاره ام اما حالا هيچي نمي دانم

يك ماه به خودم و پي جي وقت داده ام كه آدم واري زندگي كنيم

23 مهر ... كه مي شود 5 سالگي با هم بودنمان براي با هم ماندنمان تصميم مي گيريم

 

اين هم دليل غيبت صغري و كبري و ...  

 

پ.ن : فکر کنم اونقدر مطلب رو بد گفتم که همه فکر کردن به خاطر بچه است که این همه به هم ریخته شدم ... حب باید بگم که نه !!!!!!!!!!!!! یک مشکل دیگه ای تو زندگی پیش اومد که فعلا فکر بچه دار شدن رو هم از ذهنم پاک کردم و کلا بی خیالش شدم... نمی تونم بگم چه مشکلی اما اونقدر بزرگ هست که بعد از یک هفته هنوز فراموشش نکردم ... فقط دعا کنید یک مقدار بهتر بشم ممنون  

+  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 | 1:52 بعد از ظهر |  ماریلا  |