تبليغاتX
دنیای ماریلا
روزانه های من

خدا خودش مي دونه كه چقدر ناراحت شدم ... وقتي نصفه شب قطره هاي خون روروي دستمال ديدم و با چشم گريون رفتم و پشت به پي جي خوابيدم ...باز هم نبود ... اين ماه تقريبا مطمئن بودم به بودنش ... پي جي هم خوب همكاري كرد اما نه ! باز هم نبود ... طبق همه آزمايش ها هر دو كاملا سالميم ... ديگه عقلم به هيچ جا نمي رسه جز اينكه بگم خدا نخواست ... خدا نخواست كه دل من شاد باشه يا شايد هم نخواست كه خونه ما فرشته داشته باشه ... به هر حال همه چيز گذشت ... ديگه خيلي بهش فكر نمي كنم با اينكه دلم براش پر مي زنه اما فكرم رو مي ذارم روي درس و زبان و كار ...

حالا دارم سعي مي كنم يه نظمي به برنامه غذايي ام بدم ... اگر بشه كمي لاغر بشم ... به كارهام يه نظمي بدم و همه چيز رو بسپرم دست خدا ... يه وقت هايي از اينكه خدا اينطوري قدرت خودش رو به رخم مي كشه خيلي ناراحت مي شم ... اما به قول دوستي ازش زوركي نمي خوام ...  

 

پ . ن : بعد از چند وقت به پيشنهاد يه دوست خوب تصميم گرفتم باز هم برنامه ريزي رو شروع كنم اما از بس شاگرد تنبل بودم اسمم از ليست حذف شده !

كارهايي كه تا آخر اين هفته بايد انجام شود :

1-      جمع كردن لباس هاي شسته شده

2-      شستن لباس هاي داخل حمام

3-      تعويض ملحفه ها علاوه بر تعویض همه رو شستم

4-      اتو كشي لباس هاي ضروري خودم و پي جي

5-      جمع آوري لباس هاي تابستاني

6-      بيرون آوردن لباس هاي زمستاني از چمدان

7-      خريد كتاب هاي ماهان (این ماه پول ندارم بخرم ! )

8-      پرداخت قبض برق و تلفن و موبايل

9-      تماس با جمعه بازار

برنامه هاي هر روز :

1-      مطالعه مقالات به زبان انگليسي ( روزي دو صفحه )

2-      مراعات رژيم غذايي

3-      تهيه غذاهاي رژيمي و غذاي پي جي

4-      درس خواندن

فعلا همين ها به ذهنم اومد تا ببينم چي كار مي كنم

چهارشنبه نوشت :

از وبلاگ برنامه ریزی حذف نشدم ... اما امروز چون چهارشنبه است همین جا برنامه هام رو بروز کردم و از هفته بعد همون جا می نویسم ... هر کاری می کنم به درس خوندن نمی رسم ... چی کار کنم به نظرتون؟

راستی یه چیزی ! می خوام یک بازنگری در لینک ها داشته باشم ... اونهایی که لینکشون کنار صفحه هست کسانی هستند که بعد از خراب شدن بلاگرد لعنتی آدرسشون یادم مونده بود چون من کلا لینک ها رو این کنار می ذارم که بتونم راحت بخونمشون ... حالا القصه هر کی که من وبلاگش رو می خونم و اونم وبلاگم رو می خونه بگه که لینکش رو بذارم ... ممنون

 

+  دوشنبه بیستم آبان 1387 | 4:24 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

من پاييز رو دوست دارم ... از بچگي هم عاشق پاييز بودم اون موقع ها فكر مي كردم به خاطر مدرسه هاست اما حالا (يعني از دو سال پيش كه روز اول مهر هيچ جايي براي رفتن نداشتم) فهميدم كه ذات پاييز برام جذابه نه مدرسه و درس و كتابش

از چند روز پيش كه هوا همچين يك كمي سرد شده حس هاي متفاوتي دارم كه بزرگترينش دلتنگيه

دلتنگ گذشته ام ... گذشته اي كه دور و دورتر مي شه ... امروز كه به تاريخ نگاه كردم جا خوردم ... 11 آبان ... همه اش چهار ماه مونده تا سال تموم بشه ! حتي نفهميدم اين سال كي شروع شد

همچنان در عقب ماندگي خودم دست و پا مي زنم ... براي كلاس كنكور ثبت نام كردم و آزمون هاي آزمايشي اما حتي نمي رسم لاي كتاب را باز كنم ... هر روز كه مي رسم  خونه به خودم مي گم امروز ديگه مي خونم اما بعد از درست كردن شام وقتي كتابم رو مي آرم كه شروع كنم چشمم به هر جاي خونه كه مي افته كار جديدي توي ذهنم مي آد ... يك سري لباس بريزم توي ماشين لباسشويي برميگردم ... يك سري ظرف هم بگذارم داخل ظرفشويي و برگردم ... لباس هاي شسته شده قبلي را تا كنم و بچينم توي كمد و شروع كنم ... به دبليو غذا بدهم و بيايم ... ال كنم ... بل كنم كه ساعت مي رود روي 12 و انگار دكمه خاموش مرا مي زنند و فردا صبح هم روز از نو و روزي هم از نو ...

جالب اينجاست كه اين همه كار مي كنم اما خونه هميشه نامرتبه ... كثيفه اصلا انگار هيچ وقت تميز نمي شه ... اصلا انگار از اولش كثيف بوده ... شايد هم وسواس گرفته ام

دلم نمي خواهد كار كنم ... به همين صراحت دوست ندارم بيايم سر كار ... كارم را دوست دارم و همكارانم را و هيچ مشكلي هم ندارم اما دلم نمي خواهد كار كنم ... ديشب مادر پي جي مي گفت پس چرا درس خواندي؟ چرا مي خواهي فوق بخواني؟ چي بگم ؟ من عاشق درس خوندنم اما براي كار اين طوري ساخته نشدم

براي صبح به صبح كارت زدن و سر وقت رفتن و سر وقت آمدن و گزارش كار دادن ساخته نشده ام

برعكس خيلي ها كه مي گويند كار مي كنند چون با مردها برابرند و استقلال مالي مي خواهند و زن كه نبايد خانه نشين باشد من عاشق خانه نشيني هستم ... هيچ ادعايي هم ندارم كه با مردها برابرم ... من زنم ... از نظر جسمي و روحي لطيف تر از يك مردم ... چرا بايد روي اين تفاوت ها سر پوش بذارم ؟

يكي از همكارام مي گه اگه يه روز مرخصي بگيره هم حتما يه سر از خونه بيرون مي ره اما من اگه يك ماه هم خونه باشم هيچ احساس كمبودي ندارم و اصلا بهم سخت نمي گذره و احساس پوسيدن و حروم شدن و اينها هم ندارم

فعلا مجبورم كار كنم ... شايد هم تا آخر عمرم مجبور باشم كار كنم ... شايد هم مجبور باشم بيشتر از اين كار كنم

شايد مجبور باشم از كارشناس به مدير تبديل بشم ... شايد مجبور باشم هر روز خودم را پس بزنم و هل بدهم تا ته مغزم و لبخند بزنم و بگويم من چايم را سرد مي خورم و يك چشم انجام مي دهم هم چاشني كنم و كار كنم ...

ولي من اين مجبور بودن رو دوست ندارم ... از اين همه تنش خسته ام ... دلم آرامش خونه ام رو مي خواد ... دلم نمي خواد به آخر ماه و ساعت كاري و اضافه كار و قبض برق و تلفن و پول شارژ و كفش زمستاني و مانتوي كار فكر كنم ...کاش همه چیز این همه گران نبود ... این همه مجبور نبودم کار کنم که آخر ماه چیزی دستم باشد برای این همه خرج های بی انتها ... پی جی می گه تو که خرجی نمی کنی اما نمی دونم چطوریه که آخر ماه هیچ چی برام نمی مونه !... دلم مي خواد حداقل هفته اي چند ساعت تنها باشم ... همين

پ.ن : هميشه اين عادت رو داشتم كه وقتي مي خواستم چيزي بنويسم با مداد مي نوشتم و مدادم رو حتما تيز مي كردم يا با اتود مي نوشتم

چرا اينو گفتم ؟ خب چون خيلي ناخودآگاه وقتي تصميم گرفتم اين متن رو بنويسم مدادم رو تراشيدم ..

+  شنبه یازدهم آبان 1387 | 6:5 بعد از ظهر |  ماریلا  |