تبليغاتX
دنیای ماریلا
روزانه های من

امروز نمي خوام از خودم بنويسم ... نمي خوام از زندگي خودم و خوبي ها و خوشي هاي خودم بنويسم

امروز مي خوام از يه زن بنويسم ... از يه مادر ... يه مادري كه اين روزها منتظر تولد نوزادشه ... منتظر بچه اي كه چراغ دلش رو روشن كنه و با خودش بركت و رحمت بياره ... پسر كوچولويي كه قراره تو روزهاي آخر زمستون دنيا بياد ...

دوستان مهربوني كه اينجا رو مي خونيد ، خانوم هايي كه خودتون مادر هستيد يا دير و زود تصميم داريد كه مادر بشيد ... همه مي دونيم كه دوران بارداري چقدر سخت و در عين حال شيرينه ! شيرينه چون اميد به ديدن بچه اي داري كه هديه خداست و سخته چون هزار جور فكر و خيال مختلف مي كني كه نكنه بچه سالم نباشه ، نكنه نتونم براش مادر خوبي باشم ، نكنه ...

حالا به همه اين فكرها ، فكر خرج بيمارستان ، هزينه سزارين ، ويزيت ماهانه دكتر ، كرايه خونه ، خريد سيسموني و ... رو هم اضافه كنيد ... دردناكه كه يه مادر بدونه بايد سزارين بشه و بدونه اگر نتونه سزارين كنه علاوه بر اينكه بچه اش رو از دست ميده ، ممكنه  خودش هم از بين بره ...

دوستان مهربونم ، اين خانوم امروز به كمك من و شما نياز داره ! يكي از دوستان خيلي خيلي خوب من(خانم نغمه لساني كه شماره حسابش رو براتون مي ذارم ) هزينه ويزيت هاي ماهانه دكتر رو به عهده گرفته اما همه مي دونيم كه تو اين شرايط اقتصادي هيچ كس در توانش نيست كه بتونه هزينه جراحي ، بيمارستان ، سيسموني و ... رو يكجا تقبل كنه ... از شما خواهش مي كنم اگر به من اعتماد دارين و اگر حرف هاي منو قبول دارين  هر چه قدر كه مي تونين كمك كنين ... ده هزار تومن شايد پول يك نوبت خوراكي بچه هاي ما يا يك وعده شام بيرون ما باشه ... اما يادمون نره كه قطره قطره جمع گردد ...

هر كدوم از شما هم كه مي خواد براي سيسموني لطف كنه و كمك كنه اگر وسيله اي داره كه لازم نداره و كهنه هم نيست براي من پيغام بذاره ... هماهنگ مي كنم و مي آم ازش ميگيرم

به ياري دستان شما اعتماد دارم

ممنونم

 

شماره حساب :

0102875579009 كد شعبه 1701 شعبه بانك ملي باهنر(نياوران) به نام نغمه لساني

شماره كارت :

6037991020859728

+  چهارشنبه بیستم آذر 1387 | 12:26 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

نشستم و نوشته هاي اين چند وقت اخير رو خوندم  ... ديدم خيلي پشت سر پي جي صفحه گذاشتم و خيلي ازش بد گفتم ... حتي از زندگي ام هم بد گفته ام ... اصلا طوري نوشته ام كه انگار وضع ما خيلي بد است و پي‌جي هم هر روز مرا كتك مي زند و ...

راستش قبل از اينكه نوشته هاي خودم را بخوانم به فكر رفته بودم كه چرا هر كس از اين حوالي رد مي شود به من مي گويد : بچه دار نشو ! با خودم فكر كردم كه چرا نبايد بچه دار شوم ؟ شايد من و پي جي با هم دعوا كنيم اما لحظات خوب و خوش هم زياد داريم و خيلي بيشتر از دعواهايمان است ... شايد پي جي چند باري هم خطا كرده باشد اما خود من هم بي تقصير نبوده ام ... شايد حقوق ما كم باشد اما براي زندگي ما بس است ...

خلاصه گفتم بيايم و اينجا بگويم كه بابا زندگي من شايد تمام و كمال نباشد اما حداقل 2-3 ماهي است كه از روي خط بحران رد شده و فعلا در مسير زلزله خيز نيست ... شايد چون من ياد گرفته ام كه چطور برخورد كنم و شايد چون پي جي دي ماه 29 ساله مي شود و خيلي عاقل تر شده و شايد چون زندگي مان برايمان مهم است و هزار شايد ديگر...

پيشنهاد بچه دار شدن شايد عشق من بود اما كار من نبود ... اول پي جي گفت و بعدش هم خيلي عاقلانه گفت كه بايد بروي دكتر و چكاپ بشوي و راستش من نمي دانستم قبل از بارداري هم آزمايش و ال و بل دارد ...

من هم خيلي عاقل تر از قبل شده ام ... انگار بزرگتر شده ام ... ياد گرفته ام بيشتر زن باشم تا مرد هر چند كه هنوز هم اون تيپ بي خيال خودم را دوست تر دارم اما سعي مي كنم به خاطر پي جي بهتر لباس بپوشم ... بيشتر آرايش كنم ... بيشتر به خودم برسم ... لاك بزنم و هزار قر و قمبيل ديگر كه در خواب هم نمي ديدم كار من باشد

نمي دانم چرا همه فكر كردند رفتن ما از اين خانه فعلي از بي پولي است ؟ شايد هم من خيلي بد نوشتم ! ما از اين خانه مي رويم چون مادر پي جي يك آپارتمان كه فاصله كمي با منزل فعلي دارد خريدن ... البته پارسال خريدن اما چون ما تازه اسباب كشي كرديم چيزي نگفتن و چون اون خونه كمي از اينجا كوچكتره وسايل من جا نمي شه و بنده خدا وقتي مي خواست پيشنهاد بده كلي با ترس و لرز و اينكه باز هم ميل خودتونه و اين حرف ها گفت اما شما جاي من باشيد خونه مفت ومجاني رو ول مي كنيد و هر ماه كلي اجاره خونه ميديد ؟ هر چي هم كه خريد وسايل جديد و فروختن قبلي ها هزينه داشته باشه با 2-3 ماه اجاره ندادن جبران مي شه ! من همون موقع كه گفتن موافقت كردم و حتي يه لحظه هم تا امروز ترديد نكردم ... تازه من اون خونه رو خيلي دوست دارم چون من و پي جي اونجا رو پيدا كرديم و اونها هم خوششون اومد و خريدنش ... همه زحمتش فقط اسباب كشيه كه اونم وقتي آدم بدونه ديگه نمي خواد به اين زودي ها بلند بشه و اجاره هم نداره زحمتي به چشمش نمي آد ...

همه اينها رو گفتم كه بگم زندگي ما خيلي معموليه ! مثل همه زندگي ها و رابطه ما هم مثل همه رابطه ها ... مثل همه زن و شوهر ها كه قهر و آشتي مي كنن و زود هم يادشون مي ره ...

من از اينكه پي جي بهم گفت "فكر كنم وقتشه كه بچه دار بشيم " خيلي خوشحال شدم چون حس كردم از زندگيش و از من راضيه ! منم راضي ام ... مشكلات هميشه هست ... سختي هميشه هست ... اما همه فراموش مي شه ... خدا رو شكر مي كنم به خاطر همه چيزهايي كه دارم و به خاطر هوش و ذكاوتي كه بهم داده تا بتونم خطرات رو زود تشخيص بدم و به خاطر خيلي چيزهاي ديگه كه مي دونم و مي دونه ...

 

پ.ن 1 : رهاي عزيزم ، همسر جناب مستطاب آرش خان ! اين چه وضعيه كه وبلاگت نظر خواهي نداره ؟ خب من مي خوام از خودم نظرات مشعشعانه در كنم چي كار كنم ؟ ؟ هان ؟؟

بعدا نوشت : رهای گلم من نمی تونم نظر دونی وبلاگت رو باز کنم ! چی کار کنم ؟ ( به قول گیلاس آیکون یه ماریلا که حرفهاش تو دلش قلنبه شده ! )

پ.ن 2 : مهساي عزيزم ، نمي دونم چي شد كه وبلاگت رو تعطيل كردي و جاي نظر هم كه نداره كه بتونم باهات حرف بزنم ... فقط مي تونم بگم دلم براي تو و بچه هاي دسته گلت و كلا خانواده كوچيكت خيلي تنگ مي شه ! اميدوارم اينجا رو بخوني... من خيلي چيزها ازت ياد گرفتم و هميشه به يادت هستم و اميدوارم هر جا هستي در كنار خانواده مهربونت شاد و خوشحال باشي !

+  سه شنبه دوازدهم آذر 1387 | 5:3 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

حالم خوب است ... حالم خوب است ... اين جمله اي است كه هر روز با خودم تكرار مي كنم و مي دانم تاثير همين جمله است و آن قرص هايي كه شبي يكي مي خورم كه ديگر كمتر خسته ام و بيشتر مي خندم و كمتر ناراحت مي شوم و ...

اين روزهاي پاييزي را دوست دارم ... اصلا پاييز هميشه همين حس خوب را دارد... هنوز هم از بچه خبري نيست اما ديگر از زمين و زمان و خدا و پيغمبر طلبكار و شاكي نيستم و به قول دوستي زير لب مي گويم "بالاخره مي آيد"

بايد يك سر و سامان كلي به آشفتگي ها بدهم اما نمي دانم چرا هميشه برقراري نظم برايم مساوي مرگ است ... هزار بار اين ليست برنامه ريزي را مي نويسم و خط مي زنم و پاره مي كنم و دوباره مي نويسم و به هيچ كدام هم نمي رسم ... شايد هم نبايد به خودم سخت بگيرم و اصلا مدل من همين طوري شلوغ و پلوغ و آشفته است

اسفند اسباب كشي داريم ... قرار بود اول تا آخر دي را مرخصي بگيرم و مثلا براي ارشد درس بخوانم اما با اين اوصاف مي گويم اول تا آخر اسفند را مرخصي بگيرم و بعد باز به خودم مي گويم كه در اسباب كشي آدم هميشه پول لازم است و همه ذخيره هاي ارزي و ريالي و ... را هم كه در اسباب كشي قبلي و مسافرت و ... خرج كرده ايم و حداقل حقوق اسفند را داشته باشيم و حالا مانديم كه چه كار كنيم ! شما چه پيشنهادي داريد ؟ بي خيال درس بشوم ؟ بي خيال اسباب كشي ؟ بي خيال پول ؟ بي خيال بچه ؟ نه ببين اومدي نسازي ها اينجا در مورد بچه نپرسيدم اصلا .....

چند وقتي است كه مثلا داريم به زيبايي خودمان و پوستمان و هيكلمان و لباسمان و ... توجه مي كنيم ... حالا يك سوال از همه خانم هاي شيك : كرم شب چي بگيرم بهتره ؟ من شب ها صورتم رو مي شورم و بعدش چون خشك ميشه مرطوب كننده مي زنم و كرم دور چشم ! همين ها كافيه يا بايد كرم مخصوص شب بگيرم ؟

معده پي جي چند وقتي است كه خيلي به هم ريخته ! يعني دقيقا از بعد از ماه رمضان كه به علت گرفتن روزه بي سحري 5 كيلو لاغر شد و خيلي هم از لاغر شدنش خوشحال بود اما حالا معده اش مي سوزد و ... رفته دكتر و يك عالمه دارو گرفته و دكتر هم گفته اگر تا دو هفته بهتر نشدي بايد بري آزمايش و آندوسكوپي و ... دعا كنيد چيزي نباشد و خوب شود ... از بس كه بد مريض و بد غذاست ...

چهارشنبه با بعضي از دوستان وبلاگي رفتيم بوستان ! اولين بار بود كه به يك قرار وبلاگي اين طوري رفتم و مهرباني و صميميت دوستان به قدري زياد بود كه حال من هنوز خوب است و خوشحالم ... خوشحالم از اينكه دوستاني دارم كه حتي قبل از ديدارشان مرا دوست داشتند و برايم نگران بودند و كمكم مي كردند و بدون هيچ چشم داشتي محبتشان را نثارم مي كردند ... واقعا خوشحالم از اينكه جايي رو دارم كه مي تونم بي دغدغه و بدون ترس از اينكه كسي انگشت اشاره اش رو به نشانه تمسخر يا تهديد به سمتم بگيره درددل كنم و حرف هاي دلم رو بنويسم و كساني هم هستند كه هميشه با محبت به حرف هايم گوش مي دهند

+  شنبه نهم آذر 1387 | 1:29 بعد از ظهر |  ماریلا  |