تبليغاتX
دنیای ماریلا
روزانه های من
خدا نگهدار

+  یکشنبه یازدهم مرداد 1388 | 1:41 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

متاسفم كه نمي تونم بنويسم نمي تونم دردمو بگم ... متاسفم براي خودم كه اين همه ضعيف شدم و بين اين همه دو راهي موندم ... قبل از عيد بود كه منو برد پيش اون مشاور لعنتي كه خيلي رك بهم گفت ازش جدا شو و بذار زندگي اش رو بكنه ... گفتم جدا مي شم منم نمي خوامش فقط تا عروسي خواهرم بايد صبر كنم ...
باورم نشده بود انگار ... مي گفتم جدا مي شم و انگار برام خيلي راحت بود اما هي آرايشگاه مي رفتم و هي خودم را چيتان پيتان مي كردم كه به چشمش بيام و مي خواستم خودم را ثابت كنم انگار
گفتم سر كار نمي روم تا بيشتر به خودم برسم ... استعفا دادم و نرفتم اما دوباره يك جاي ديگر دعوت به كار شدم و قبول كردم چون مي ترسيدم از بيكاري و بي كسي و بي پولي و ...
بالاخره همه چيز را به مادرم گفتم ... بيچاره شوك زده شده بود ... عصباني هم شد ... خواست برود خانه مادرش و صحبت كند ... نگذاشتم
مادرش چند بار زنگ زده به مادرم و گريه كرده !!! به من هم مرتب مي گويد مي دانم سخت است خدا اجر صبرت را مي دهد
اما خدا شاهد است كه هيچ كس نمي فهمد چه قدر سخت است ... هيچ كس نمي تواند درك كند كه چقدر سخت است ... در چهار ماه گذشته رفته رفته ازش جدا شدم ... حالا ديگر حس شوهري بهش ندارم ... فعلا فقط يك همخانه است ...
باز هم رفتيم پيش مشاور ... باز هم مي رويم پيش مشاور ... گفت باز هم صبر كن ... صبر مي كنم اما فقط 2 ماه ديگر ... مرتیکه می گوید فکر نگاه جامعه به زن مطلقه هم باش !!! مرد است دیگر ... چقدر از همه شان با هم بیزارم ... از راننده تاکسی و آژانس بگیر تا استاد دانشگاه ... بد متنفر شده ام از همه عناصر ذکور
چيزي كه دارد از بين مي رود عمر من است ... سالهاي نازنين جواني من است ... نمي خواهم سال ديگر هم در تولدم اين همه شرمنده خودم باشم
بد جوري گير كرده ام بين خودم و خودم ... بين آن خودم كه دلش زندگي عاشقانه و شوهر مهربان و خانه آرام و بچه مي خواد و آن خود ديگرم كه لگد زده زير همه 6 سال گذشته و فقط مي خواهد خلاص شود و به هيچ چيز ديگر هم فكر نمي كند ... بد جور درگيرم با اين خودهايم


پ.ن : لامذهبند اين مشاورها ... همه شان باهم ... 1 ساعت زر مفت مي زنند بدون اينكه يك كلمه اش كاربردي باشد ... پول خون پدرشان را هم مي گيرند ... اين يكي كه جديد رفتيم پيشش ساعتي 50 تومن مي گيرد ... فقط هم صبح هاي سه شنبه كار مي كند ... هفته پيش رفتم چون تعطيل بودم ... از شنبه مي روم سر كار جديد ... نمي توانم بروم ... فردا هم گفت وقت ندارد ... يكي از دوستان يك جاي ديگر معرفي كرد ... بيچاره شدم تا شماره شان را گرفتم ... گفت اسمت را مي نويسم در ليست اگر كسي كنسل كرد زنگ مي زنم شايد بشود يك ماه ديگر ... پي جي هم چسبيده به ك.ن اين مشاوره ها و مغز نخودي خودش را هم انگار سگ خورده ... هر چي هم پيشنهاد مي دهم مي گويد شما صلاحيت اظهار نظر نداريد ... شيطان مي گويد ولش كنم بروم دنبال يكي كه صلاحيت مرا تاييد كند ها !!!!!!!!!

بعدا نوشت : دوست خیلی خیلی مهربونی در کامنت خصوصی نوشته اند چه شده ؟ من که می خواستم بچه دار شوم و به نظر زندگی ام خوب می آمد ! ؟ یک مرتبه چه شده ؟؟ اینجا فقط می گویم که هیچ چیز یک مرتبه نشده ... مشکل من از آن دست مشکلاتی است که عده کمی دارند اما درد بزرگی دارد ... شاید نوشتم از جزئیاتش به زودی ... بچه را برای خودم می خواستم ... می دانستم که بچه ام هیچ وقت نه روی خوش پدر را می بیند و نه مزه پول پدر زیر دندانش می رود ... خودخواهانه است اما با تمام خودخواهیم می خواستم چیزی داشته باشم که فقط مال خودم باشد ... همان موقع هم می دانستم که تا تولدش زجر می کشم و بعدش هم جدا می شوم اما می خواستمش که تنهایی ام را پر کند که آن را هم خدا نخواست ... ناشکری نمی کنم اما خیلی وقت است که خدا هیچ چیز برای من نمی خواهد ... این هم یک درد است بالاخره ... وقتی رفتم مکه گفتم خدایا ازت نه پول می خوام نه خونه نه ثروت نه هیچ چیز مادی دیگه ، فقط یه زندگی آروم و شاد می خوام و درست از بعد از سفرمون انگار یکی زیر زندگی ما میدان مین درست کرده است ... چه می دانم خدایا شکرت که بدبخت تر از ما پیدا نکردی برای تفریحات روزانه ات !

+  دوشنبه پنجم مرداد 1388 | 10:26 بعد از ظهر |  ماریلا  |