|
روزانه های من
|
اين كه الان مي بينيد ( مي بينيد واقعا ؟) يك عدد ماريلا است كه هزار كار نكرده و روي هم تلنبار شده چه در خانه دوست داشتني اش و چه در پشت اين ميز لعنتي دارد و طفلك دلش هواي نوشتن كرده !
پس مي نويسيم
خيلي وقت است خيلي چيزهاي مختلف در ذهنم چرخ مي زند و نمي دانم از كدامشان شروع كنم و به كدامشان برسم و خلاصه مطلب براي نوشتن زياد دارم و مجال اندك !
اولين ومهمترين موضوعي كه طي 7 سال وبلاگ نويسي ذهن مرا درگير خودش كرده و حالا ديگر يك طورهايي با خودم كنار آمده ام موضوع دوستي هاي وبلاگي است ... دوستي با آدم هايي كه نديدمشان يا فقط عكسشان را ديدم و نوشته هايي را خوانده ام كه شايد زاده ذهنشان باشد و شايد درددلي معمولي و شايد هم خود واقعي نويسنده اما من نمي دانم ! من فقط از طرفم به اندازه نوشته هايش مي دانم ،خانه اش را به اندازه عكس هايش مي شناسم ، فاميلش را به اندازه تعريفش و خلاصه اطلاعات من از طرف مقابلم يا دوست وبلاگيم خلاصه مي شود در آن چيزي كه او از خودش برايم گفته !
از يك طرفي اين دوستي برايم لذت بخش است ،چون همه ما آدم ها نقاط ضعف بزرگي داريم كه دوست داريم پنهانشان كنيم و خيلي خوب است با كسي دوست باشي كه تو را كامل مي بيند و تو هم او را بي نقص ! اما از يك طرف هم ،از اين دوستي ها مي ترسم ... چون نمي دانم كسي كه به او اعتماد كرده ام آيا هماني است كه گفته ؟ يا نه ؟
طي اين 7 سال از اين دوستي هاي اينترنتي و محيط مجازي خيلي چيزها ديده ام و به تجربه ياد گرفته ام كه مرز زندگي ام را تا چه اندازه عمومي كنيم و تا چه اندازه اين پرده را بزنم كنار و اجازه بدهم كه ديگران داخل زندگيم را ببينند
خيلي از شماهايي كه وبلاگ مرا مي خوانيد تا به حال بايد فهميده باشيد كه چقدر محتاطم و چقدر محتاطانه از همه شما فاصله گرفته ام جز عده اندكي كه خودشان مي دانند و در قلب و زندگي من به روي آنها باز است ...
بايد قبول كرد كه اين صفحه را فقط شما دوستان اندك من نمي خوانيد ... فقط شمايي كه من مي شناسمتان نمي خوانيد ،هر روز حداقل 20 نفر با سرچ به صفحه وبلاگ من يا چه فرقي مي كند اصلا وبلاگ شما مي رسند و دنبال اطلاعات خوشايند خودشان مي گردند ... خودتان به آمار كلمات سرچ شده دقت كنيد و ببينيد هر روز چه آدم هاي مريضي صفحات شما و نوشته هاي شخصي شما را مي خوانند ! چطور مي شود زندگي را بدون دغدغه روي پرده ريخت و آسوده بود ؟
خيلي وقت است كه سعي مي كنم دامنه نوشتنم را محدود كنم ، نه به خاطر ترس از ديد آشناها و ... به خاطر چشم هايي كه هر روز بدون اينكه بدانم و يا حتي بخواهم نوشته هاي مرا مي خوانند ... دقيقا مثل شما كه هر روز از دانشگاه زنجان وبلاگ مرا سرچ مي كني و پيدا مي كني(227 بار )... حداقل آدرس را يه جايي براي خودت بنويس
خيلي وقت ها توي اين 7 سال ديده ام عده اي كه با هم صميمي مي شوند ،توي دنياي واقعي قرار مي گذارند و بعد از يك مدت توي دنياي مجازي به هم فحش و بد و بيراه مي دهند و قضيه تمام مي شود ... واقعا چرا ؟ اگر قرار است همانطور كه در دنياي واقعي فضول ،حسود ،بد دهن و كوتاه بين هستيم در دنياي مجازي و خود ساخته مان هم باشيم چه فرقي هست بين اين ماي مجازي و آن ماي واقعي ؟ اصلا چرا سعي ميكنيم براي خودمان دنياي مجازي بسازيم ؟چرا سعي نمي كنيم كمي متمدن تر باشيم ؟ فقط كمي درك كنيم كه هيچ كس وظيفه ندارد به ياد من باشد يا نوشته هاي مرا بخواند و اگر مي خواند و نظر هم مي دهد يعني لطف كرده و براي من وقت گذاشته ؟ واقعا چرا اين همه از هم پر توقعيم ؟ يا چرا وقتي نوشته اي را مي خوانيم كه باب ميلمان نيست انگشت اشاره مان را مي گيريم به سمت طرف و دهان مان را باز مي كنيم ؟ چرا فكر نمي كنيم خب هر كسي نظري دارد ! و نظرش براي همه محترم است ...
مثلا وقتي من از مكه آمدم و از اعتقاداتم نوشتم ... خوب است چند تا كامنت مسخره كردن و چرت و پرت گفتن گرفته باشم ؟ واقعا چرا ؟ چرا سعي نمي كنيم بفهميم كه هر كس عقيده اي دارد ... عقيده من به كسي صدمه نمي زند همان طوري كه من راه نمي افتم و هر جا كه از خدا و پيغمبر بد نوشته ، بد و بيراه بگويم و فحش بدهم ... چون فكر مي كنم اين نظر شخص نويسنده است و من در جايي نيستم كه بتوانم بگويم نظرش غلط است ... و اينكه مخالف عقيده من است هم دليل بر غلط بودنش نمي شود ...
راه حل من تا اينجا و شايد تا خيلي بعد ها ، فقط سكوت است ... پس هر چه مي خواهد دل تنگت بگو
حالا آن روي سكه را هم مي خواهم ببينم ... دوست هاي خيلي خيلي مهرباني كه در مواقع احتياج كمكت مي كنند ،بدون اينكه بشناسي بهت نشاني مي دهند ،برايت دعا مي كنند و از راه دور مي تواني دست نوازششان را لمس كني ... دوستهاي مهرباني كه برايت نگران مي شوند ،حالت را مي پرسند و از آن طرف دنيا به تو روحيه مي دهند... همه آن داستانهايي كه گفتم حتي اگر تمام حاشيه اين متن سبز را خط خطي كنند باز هم اين طعم شيرين كه كسي ،جايي شايد به يادت باشد وسوسه ات مي كني كه بنويسي ... كه بخواني ... كه نظر بدهي و مشورت كني ...
پ.ن ۱: از همه دوستان خوبي كه به مادر زير كمك كردند خيلي خيلي ممنونم
پ.ن ۲ : راستی مبلمان رو فروختم البته با پرده ها ... مفت دادم اما مجبور بودم ... اسفند اثاث کشی داریم ... همین