|
روزانه های من
|
ديدين وقتي يه عالمه كار دارين در نهايت هيچ كاري نمي كنين ؟ آهان ! حالا من دقيقا همين طوريم ... كمتر از يك ماه ديگه اثاث كشي داريم و من نه تنها چيزي جمع نكردم كه خونه رو هم هر روز به هم ريخته تر از ديروز مي كنم ... چرا ؟ چون جمع و جور كردن نفرت انگيز ترين كار زندگي منه !! و در ضمن اصلا نمي دونم بايد از كجا شروع كنم ؟ يادم نمي آد دفعه پيش چطوري همه چيز رو تنهايي جمع كردم و بسته بندي كردم ! درسته كه فقط 1 سال و نيم گذشته اما من عوض شدم و ديگه اون خود خونه دار و تميزم رو يادم نمي آد !! حتي يادم نمي آد مني كه الان اين همه از آب فراري ام اون موقع ها چطوري هر روز دوش مي گرفتم ؟؟
چي مي شه كه آدم خودش رو يادش مي ره ؟ چي مي شه كه خود آدم اين همه عوض مي شه ؟
حالا يا من عوض شدم يا شرايط يا هر دو ... الان نمي دونم بايد چي كار كنم ... زل مي زنم به لباس هايي كه براي اتو ماه هاست ( شايد از عيد تا الان ) روي صندلي جمع شده اند و بعد كم كم سرريز شده اند و من هر وقت مهمان داشتم در اين اتاق را بستم و به لباس ها گفتم فردا !! شايد هم به خودم گفتم فردا ... چطوري اين همه وقت از عيد گذشت ؟؟ بهار چطوري بود ؟ تابستون من چي كار كردم ؟ پاييز ! پاييز دوست داشتني من كي تموم شد ؟ تا سال 88 كمتر از 2 ماه مونده ... سال 87 چطوري گذشت ؟ من كجا بودم ؟ چرا يادم نيست ؟ اين همه كتاب نخونده رو كي خريدم ؟ چرا اولش رو تاريخ نزدم ؟ عيد پارسال چقدر دور به نظرم مي آد ... انگار صد سال پيش بوده ... هفت سين كه نداشتيم يعني من نچيدم چون مي خواستيم بريم مشهد ... اما پي جي خريد ... يادمه چيدم روي اپن ... يادمه شب عيد تا صبح نخوابيدم .... شايد براي همين همه سال رو خوابيدم ... شايد براي همين امسال حتي يك هفته نشد كه هر روز سر وقت برسم سر كارم ...
از كي فكر بچه افتاد تو سرم .... يادمه يه روز تعطيل بود ... من اولش گريه كردم اما پي جي گفت كه بچه مي خواد ... من گفتم تازه زندگي مون روي روال افتاده ... بعد كي رفتيم دكتر ؟ يادمه از مدينه براي خودم فقط دو تا لباس خواب خريدم و يه چمدون خرت و پرت و لباس براي بچه اي كه فكر مي كردم اگر بهمن و اسفند نياد ديگه تا ارديبهشت 88 مهمون خونه مون مي شه ...
بعدش فقط دكتر يادمه ... گريه يادمه ... درد يادمه ... معاينه يادمه و ... بچه اي كه هنوز نيومده !!!
كي تصميم گرفتيم اثاث كشي كنيم ؟ يادمه سر ميز شام بود ... همين
حالا اين منم ! يه زن كه تقريبا يك سال از زندگيش رو منتظر بوده .... چند تا چروك افتاده روي پيشوني ام ... خودم ديدمشون چند روز پيش و يادم نيومد چند سالمه 24؟ 25 ؟ اصلا تولدم چطوري بود امسال ؟ كادو گرفتم ؟
ديروز كه داشتم مي رفتم سر كار دلم براي خودم سوخت ... تو ماشين فكر كردم باز هم همون اندازه اوايل بچه مي خوام يا فقط چون نمي شه ، باز هم تلاش مي كنم ؟ ديدم نمي دونم ... من بايد كار كنم و شايد مجبور بشم بچه ام رو از 2 ماهگي بذارم پيش مامان و برم ... دلم دست و پاهاي كوچولو و بوي شير و لباس هاي قد كف دست مي خواد اما خيلي چيزهاي ديگه هم مي خواد ...
ديدين ؟ اين 10 ماهه از هر جايي كه حرف زدم رسيدم به بچه ! چند روز پيش پي جي مي گفت همه زندگيمون شده بچه ... دوستم از دوبي براي بچه لباس آورده ! همه چي شده بچه ... لباس نمي خرم و فكر مي كنم اگه باردار باشم بايد لباس بارداري بخرم ... ورزش نمي كنم كه نكنه باردار باشم ... نمي رم با مدير عامل و مدير بخش مون در مورد كارم و شرايطم حرف بزنم چون فكر مي كنم بايد منتظر بمونم و اگه باردارم بهشون بگم و ...
تصميم گرفتم تا عيد فقط به اسباب كشي فكر كنم و به خودم و به خونه جديد و به زندگي دلخواهم و به كار دلخواهم و همه اينها هم بدون در نظر گرفتن احتمال وجود بچه باشه ! براي همين حتي قرص هايي كه دكتر داد رو هم نمي خورنم و عيد تصميم مي گيرم كه مي خوام چطور مادري باشم و بعد برنامه ريزي مي كنم ...
لطفا برام انرژي مثبت بفرستين و اگه كاري يا راهي به ذهنتون مي رسه كه چه تو اثاث كشي و چه تو بيرون كردن موضوع بچه از ذهن كمك كنه لطفا دريغ نكنين