تبليغاتX
دنیای ماریلا - ما اشتباه می‌کنيم که از چراغ، انتظارِ شکستن داريم، شب ... سرانجام خودش می‌شکند.
روزانه های من

يه عالمه حرف دارم اما نمي دونم از كجا شروع كنم به نوشتن اين يه عالمه

از تصميماتي كه گرفتم بگم يا تغييراتي كه كردم يا كلاسي كه رفتم و يا پس چي ؟؟

شماره دار مي نويسم كه به همه اش برسم :

1-      تصميمات جديد من :

پروژه فرزند آوري را تعطيل اعلام كردم . دلايلم موجه بوده و هست و براي همين هم توضيح نميدم كه چي شد و از كجا شروع شد فقط مي گم كه ديگه قرص خوردن رو هم تعطيل كردم ، دكتر هم نمي رم و اصلا تا اطلاع ثانوي بچه نمي خوام !! ( پي جي و ناراحتي ؟ الان داره با دمش گردو مي شكنه و فكر مي كنه من بعد از مدت ها بالاخره عاقل شدم )

بعدش اينكه تصميم گرفتم با تمام قوا و از عمق وجود كار كنم و كار كنم و حداقل تا يك سال آينده هم توي همين محيط كاري فعلي بمونم و سعي كنم كه پيشرفت كنم و يادم نره كه اين كار براي هدف ها بلند مدت زندگي من خيلي خيلي لازمه

از بعد از عيد براي ارشد درس بخونم و بهانه هم نيارم و دختر خوبي باشم و حتي شده شبي دو صفحه بخونم تا تموم بشه . يادم هم نره كه اگر مي خوام توي كارم پيشرفت كنم داشتن مدرك ارشد اون هم تو رشته اي خاص خيلي خيلي برام مهمه ...

لاغر بشم ،‌مثل قبل بشم و يادم نره كه من هنوز راه درازي در پيش دارم و اگر از الان بخوام اين همه از خودم غافل باشم و خودم رو فراموش كنم زماني كه بعدها سرم شلوغ تر از اين خواهد بود نمي تونم مادر خوبي براي بچه ام ، همسر خوبي براي مرد زندگيم و فرزند خوبي براي پدر و مادرم و شخصيت قابل احترامي براي خودم باشم

به خودم احترام بذارم ! اجازه ندم كسي به من ، به شعور من و به توانايي هاي من بي احترامي كنه ! متاسفانه اين يكي از بدترين عادت هاي پي جي شده كه فكر مي كنه حرفش شوخيه اما هم منو ناراحت كرده و هم اعتماد به نفس منو كاملا از من گرفته ! ديروز وسط يك جلسه كاري به اين موضوع رسيدم ... داشتم دنبال خودم و زبونم مي گشتم !! دنبال زبون ماريلا ... اما ديدم خيلي وقته كه حرف زدنم شده نوشتن و حالا شايد خوب بنويسم اما نمي تونم خوب حرف بزنم و نمي تونم خوب از حق و حقوق خودم دفاع كنم و اينها همه در اثر تلقينات به ظاهر شوخي پي جي به وجود اومده ! ديگه اجازه نمي دم كه اين اتفاق بيفته و سعي مي كنم دوباره به وضعيت ايده آلي خودم برسم ...

2-      تغييرات من :

كم غذا خوردن رو از شنبه شروع كردم . روز پنجشنبه رفتم بي بي و يك كيك كاكائويي خريدم و تا جمعه عصر تمومش كردم و از شنبه سعي كردم فقط خوراكي هاي مجاز بخورم و البته كم ... هنوز راه حلي براي گرسنگي شديدم بعد از رسيدن به خونه يا همون سندرم جاروبرقي پيدا نكردم و هنوز هم خرده خوري مي كنم اما تصميمم رو گرفتم و اين يعني وضعيت بدنم برام مهم شده و دارم سعي مي كنم تغييرش بدم !

زود بيدار شدن رو شروع كردم . لازم نيست با پي جي بيدار بشم . حدود ساعت 6 كه بيدار بشم و حدود 7 كه از خونه بيام بيرون به موقع به سر كار مي رسم و شايد تاثيري در روند كاري من نداشته باشه اما در ديدگاه مديرانم تغيير مي كنم . روز اولي كه به موقع رسيدم حتي آبدارچي هم بهم گفت به به !! فكر نمي كردم اينقدر تو چشم باشم

سعي مي كنم كار هر روز رو همون روز تموم كنم و حتي اگر به اين خاطر مجبور بشم تا 7-8 شركت بمونم اين كار رو مي كنم ! توي خونه هم سعي مي كنم كارها رو جمع و جور كنم و از روش هاي سريع استفاده كنم ... تو اين مورد مخصوصا توي خونه خيلي موفق نبودم اما حتما راهي هست و من اون راه رو پيدا مي كنم ...

3-      كلاس روز پنجشنبه :

مدتي هست كه دارم كتاب كوچكي به اسم "مديريت زمان " رو مي خونم . اين كتاب رو بعد از نوشتن پست قبلي پيدا كردم و خريدم و وقتي شروع كردم به خوندن از هر جمله اش تا جايي كه مي تونستم تعجب كردم . كتاب سعي داره با زباني داستاني نحوه مديريت زمان رو ياد بده و شخصيت اصلي داستان "باب ، مدير بي خيال " از هر جنبه اي كه بهش نگاه كني شبيه منه ! آدمي كه به همه چيز دير مي رسه ، همه كارها رو در دقيقه نود انجام مي ده و با اينكه فكر مي كنه كارمند خيلي خوبيه و پدر خيلي خوبي و حتي همسر خيلي خوبي در حقيقت هيچ كدوم اونها نيست ... با اينكه تعداد صفحات كتاب خيلي كمه اما هنوز تمومش نكردم و فقط يك دليل داره ! هر صفحه رو چندين بار مي خونم تا كاملا توي مغزم جا بيفته و بتونم بهش عمل كنم !

حالا اينها چه ربطي به كلاس داشت ؟ مي گم

از دو هفته قبل براي همه بچه هاي شركت يك كلاس آموزشي گذاشته بودند با عنوان "GTD " ! اما استاد گفته بود كه تعداد بايد كم باشه تا كلاس تاثير گذار باشه و تعداد رو نصف كردن و من رو به زور توي نيمه اول گذاشتند ! اين كلاس شايد يك معجزه بو اون هم درست در زماني كه كاملا درمانده شده بودم

مطالب كلاس ، دقيقا همون چيزهايي بود كه مي خواستم و دقيقا به چيزي مي رسيد كه مي خواستم برسم ... همزماني اين كلاس و ديدن اون كتاب توي ويترين سازمان مديريت صنعتي رو به فال نيك گرفتم و با خودم فكر كردم حالا كه همه ،‌حتي اتفاقات هم ميخواهند كه من تغيير كنم ، چرا نكنم ؟؟؟؟

 

حالا ، امروز من يه ماريلا هستم كه اگر چه خيلي كار دارم و وقت ندارم اما نه خسته ام و نه افسرده و پر از شور و شوق حركتم و هدف هاي خيلي بزرگي تو سرم هست

 

پ.ن ۱: در مورد خود "GTD" بعدا توضيح مي دم ... مفصله ... فقط مي گم كه يه نوع شيوه برنامه ريزي در راستاي مديريت زمانه

پ.ن ۲: این عکس رو یه جایی دیدم گفتم شما هم ببینین !

پ.ن ۳ : به کامنت ها جواب می دهیم ازاین به بعد !

+  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 | 12:1 بعد از ظهر |  ماریلا  |