تبليغاتX
دنیای ماریلا - چمدانی کوچک ... خيالی روشن ... راهی معلوم ... بعد هم هوای رفتن به جايی دور!
روزانه های من

بعضي روزها يك جوري هستي ... بعد چون يك جوري هستي يك كارهايي مي كني كه نبايد مي كردي و يك كارهايي را هم نمي كني كه بايد مي كردي ... خودت هم نمي داني چرا هر وقت سرت شلوغ مي شود و كارهايت گره مي خورد قهوه هم در خانه نداريد و دقيقا در همين شرايط هم فيل پي جي ياد هندوستان مي كند كه هنوز خيلي جوان است و اشتباه كرده كه ازدواج كرده و تو هم دقيقا حس يك پيرزن 80 ساله را داري كه يك جوان معصوم 20 ساله را گير انداخته اي و حالا يك كم هم وجدانت درد مي كند...

براي اينكه يادت برود كه قهوه نداري هي پشت هم چاي پررنگ مي ريزي براي خودت و هي وقتي دستت مي رود طرف ظرف شكلات قول مي دهي كه آخري باشد  آخر سر هم بلند مي شوي، از فريزر يك تكه بزرگ شكلات شيري پارميدا مي آوري و همانطور يخ زده همه اش را مي جوي شايد اين حس لعنتي شكلات خواستن برود و مرخصي هم مي گيري و مي نشيني يك دل سير با شكلات توي دهانت گريه مي كني و بعد صورتت را مي شويي و به خودت مي گويي صبور ، سنگين و سرگردانش را هم قورت مي دهي و سر خودت را گرم مي كني و كار مي كني

براي خودت آهنگ هاي شاد مي گذاري و سعي مي كني بخندي ... چند تا كارتن بسته بندي مي كني و لباس مي شويي و شام ميپزي و اتو مي كشي و اتو مي كشي و اتو مي كشي و به خودت كه مي آيي CD تمام شده ، لباس هاي اتويي تمام شده ، شام پخته و چيزي هم براي شستن نمانده ! نه لباس كثيفي ، نه ظرفي و نه...

اما حالت هنوز هم يك جوري است ... باز هم 4 صبح چشمهايت باز مي شود ، پتو را دور خودت مي پيچي ،‌گرمت مي شود ، مي اندازي كنار ،‌سردت مي شود ، دمر مي شوي ، كمرت درد مي گيرد ،‌طاقباز مي شوي ،‌سرت درد مي گيرد ،بلند مي شوي ... ‌آب مي خوري و از پنجره آشپزخانه به قطره هاي باران زل مي زني و به يك جوري بودنت فكر مي كني ... دلت مي خواهد يكي بغلت كند ... دلت قهوه مي خواهد ... دلت خواب راحت مي خواهد ... دلت آرامش مي خواهد ... دلت براي عيد مي تپد ... براي خانه جديد ... براي خانه تميز ... براي بوي عيد ... به كابينت تكيه مي دهي و قول مي دهي كه عيد مسافرت نروي ! مهماني نروي ! بروي براي خودت همه مراكز خريد اين شهر را بگردي ... حتي اگر پي جي نيامد ... حتي اگر چيزي نخري ... يك روز هم بروي انقلاب ... كتاب ها را تماشا كني و نفس عميق بكشي ... بايد بروي تا اين حس يك جوري از بين برود ...

وسط اين همه فكر خوب ،‌باز يادت مي آيد كه خانه نقاشي مي خواهد ، فرش مي خواهد ، پرده مي خواهد ، هزينه كاميون ،‌هزينه اسباب كشي اين ساختمان ، هزينه اسباب كشي آن ساختمان ، پول شارژ اينجا ،‌پول شارژ آنجا ،  يادت مي آيد كه هيچ پس اندازي براي هيچ جاي زندگيت نداري ... يادت مي آيد كه قرار است از بعد از عيد كارمزدي بشويد ... يادت مي آيد و تو همچنان كه يك جوري هستي ، همچنان كه همه چيز يادت مي آيد كم كم صبحانه مي خوري ،‌دستشويي مي روي و لباس مي پوشي و راه مي افتي توي خيابان و به خودت مي گويي خدا بزرگ است ... اوضاع هميشه همين طور نخواهد ماند ... همه چيز بهتر مي شود ... من مطمئنم ماريلا ... من مطمئنم

+  چهارشنبه سی ام بهمن 1387 | 5:59 بعد از ظهر |  ماریلا  |