تبليغاتX
دنیای ماریلا - همه‌ی ما ...محکومان بی‌وکيل همين کلمات ساده‌ايم... نگران چيستی تو؟
روزانه های من

ننوشتن ، نشانه خوب یا بد بودن نیست ... فقط نشانه ساکن بودن است . خیلی وقت است که ساکن شده ام و به قولی فکر می کنم ... از همان خیال های خیلی طولانی ام که هم دوستشان دارم و هم خطرناکند چون باز هم خواب دیدن هایم زیاد شده و حرف زدن هایم کم و گوشه گیری ام هر روز بیشتر از دیروز

به هر حال همه این روزها دارند می گذرند ... روزهای سخت ان...ت...خابات ، روز تولدم و حتی شروع ترم جدید کلاس زبانم همه و همه گذشتند ... ربع قرنی شدم ... 25 سال تمام و خیلی از رسیدن روز تولدم ناراحت و حتی شرمسار بودم ... شرمنده خودم بودم که در این یک سال گذشته نه تنها پیشرفتی نکردم بلکه عقب هم رفته ام ... همکارانم خیلی سعی کردند که از این حس نجاتم دهند اما نشد که نشد

پیش مشاور کماکان می رویم ... دو بار پی جی رفت و نمی دانم چی گفت به این بنده خدا که ارجاعمان داد به یک مشاور دیگر و حالا باید از این جدیده وقت بگیریم ... خدا می داند که چه خواهد شد اما امیدوارم هر چه زودتر تمام شود اصلا دیگر ظرفیت و کشش روحی ندارم که بنشینم و از درد و مشکلاتم بگویم ... ترجیح می دهم فراموششان کنم تا هی انگشت در سوراخشان کنم و منتظر حل شدنشان باشم... حل نمی شود ... فقط شاید کمرنگ شود اما حل نمی شود

در وبلاگ برنامه ریزی روز تولدم نوشتم :

سال ۱۳۸۹ در چنین روزی من :

۱- ۵۴ کیلو خواهم بود

۲- کنکور فوق لیسانس داده ام ، رتبه ام زیر ۵۰ شده و انتخاب رشته کرده ام

۳- کلاس های آیلتسم تمام شده و منتظر برگزاری امتحانم (البته با سرعت لاک پشتی زبان خوندن من یکسال طول می کشد وگرنه خیلی زودتر از این ها هم باید بشود )

۴- در یک شرکت بزرگ و خیلی خوب به عنوان کارشناس مشغول به کارم (برای همه شرکت های بزرگ و خوب رزومه فرستاده ام اما چون سابقه کارم فقط ۲ سال است یک کمی آرزوی بزرگی است و البته من هم نا امید نیستم چون به خودم اعتماد دارم)

۵- تکلیف روابطم با پی جی مشخص شده. یا رومی روم یا زنگی زنگ

در راستای همین اهداف ، تصمیم گرفته ام که دیگر سر کار نروم . کمی در این اوضاع اقتصادی غیر منطقی به نظر می رسد اما تقریبا سه ماهی هست که مشغول فکر کردنم و می بینم که که این کار هیچ چیزی برای من ندارد جز اینکه هر روز روح مرا افسرده تر خواهد کرد و جسمم را خسته تر و مرا از اهدافم دورتر . تصمیم گرفته ام تا آخر بهمن خانه نشینی و درس خواندن را تجربه کنم و بعد اگر توانستم کار دلخواهم را پیدا کنم سر کار بروم و البته پی جی هم به شدت از این تصمیم من استقبال کرد

منتظر نظرات و راهنمایی های شما و انرژی های مثبتتان هستم

پ.ن : دارم آرشیو وبلاگ قبلی ام رو کم کم به اینجا منتقل می کنم و اکثر پست ها رو که می خونم می بینم چقدر عاشقانه است ... چی شد که به اینجا رسیدیم ؟؟؟؟

+  یکشنبه هفتم تیر 1388 | 5:46 بعد از ظهر |  ماریلا  |